X
تبلیغات
رایتل

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی
 
قالب وبلاگ

سلام

یادمه اولین بار هشت سالم بود که به تولد یکی از دوست هام دعوت شدم. همه دخترهای هم سن خودم بودند بدون حضور والدین. از ملاحظات بزرگسالان و تعارف هاشون خبری نبود. غیر مادر خودش کسی نبود که مانع شادی و جیغ و بازی هامون بشه. اون سنگینی جوی که با حضور بزرگسالان بر تولد بچه ها حاکم می شد را نداشت.

همون زمان یکی از آرزوهام این شد که یک روز یک تولدی بگیرم که فقط دوست های خودم را دعوت کنم. ولی از اون جایی که تولد من توی اردیبهشت بود و زمان امتحانات قوه و ... معمولا نمی شد. راهنمایی که رفتم دوستان صمیمی زیادی نداشتم. خیلی تنها بودم. دبیرستان خیلی بهتر بود. اون موقع تصمیم گرفتم حتما یک تولد بگیرم ولی از اون جایی که جو دبیرستان ما مذهبی بود در گزینش این که چه کسانی وارد حریم خصوصی زندگیمون بشند که بعدها دردسر نشه سخت بود. در ضمن این که هر بار یک امتحانی پیش میومد یا جور نمی شد. دانشگاه که رفتم حس کردم بابا دیگه داره دیر میشه باید یک کاری کرد!!!! ولی باز اردیبهشت بود و برنامه امتحانات میان ترم و بچه هایی که هر کدوم یک بهونه ای میاوردند!

خلاصه تا رسید به اردیبهشت 84، اون آخرین اردیبهشتی بود که من در خونه پدریم ساکن بودم. عقد بودم و قرار بود مردادش عروسی کنم. حس کردم این آخرین فرصته. با دوست هام حرف زدم و حتی برنامه شو هم چیدم. ولی عمه ام که سرطان داشت همون موقع تو بیمارستان بستری شد و چند روز بعد از تولد من توی یک روز اردیبهشتی از این دنیا رفت...

این جوری شد که من با حسرت یک تولد دخترونه وارد زندگی مشترک شدم.

تولدهای من توی این زندگی مشترک معمولا خیلی ساده برگزار می شد. یک کیک و یک شمعی و من و آقای اردیبهشتی و پسرک. حتی از حضور مادر و برادرم هم محروم بودم.

راستش به کل از فکر گرفتن یک جشن تولد که زنونه باشه اومده بودم بیرون. تا این که هفته قبل آقای اردیبهشتی گفت باید آخر این هفته بره ماموریت و دو روز نیست! گفتم ببین دیگه امسال از همون کیک و تولد سه نفره هم خبری نیست! که ناگهان یک جرقه ای در ذهنم زد!

آرزوی کهنم برای گرفتن یک تولد دخترونه بیدار شد.

با این که کلی کار داشتم ولی دست به کار شدم.

خوب نتیجه اش شب خوبی بود که در کنار دوستان سپری شد. اگرچه دو تا از دوستانم نتونستند بیاند. اگرچه یکی از دوستانی که اومده بود کاری براش پیش اومد و مجبور شد بره و ما غصه دار شدیم ولی شب زنونه خوبی را در کنار هم سپری کردیم.

کلی خندیدیم. چرت و پرت گفتیم. کیک خوردیم. کلی عکس گرفتیم. که از بس یا عکاس خندید و تکون خورد یا سوژه های عکس، یک عکس درست و حسابی برامون در انتها نموند! حرف های جدی زدیم. حرف های شوخی زدیم. چراغ ها را خاموش کردند و برام شعر تولد خوندند و من شمع فوت کردم. کادو گرفتم که همه شون را خیلی دوست دارم و ...

شب خوبی بود. یعنی شب عالی بود...

و من چه درسی از اولین روز 31 سالگی گرفتم؟!

برای تحقق هیچ رویایی هیچ وقت دیر نیست.

اگه خودمون بخواهیم. اگه واقعا تصمیم بگیریم که این رویا را از حالت رویا خارج کنیم و محققش کنیم.

می تونه گرفتن یک تولد زنونه ساده باشه یا تصمیم برای ادامه تحصیل...

می تونه شروع به کار کردن باشه یا عوض کردن سبک زندگی...

می تونه بیرون اومدن از یک چرخه معیوب باشه یا حتی تجربه یک عشق جدید...

می تونه تصمیم به یک تحول عظیم باشه یا رفتن به یک سفری که همیشه آرزوشو داشتیم...

می تونه شروع به یادگیری یک هنر باشه یا نواختن یک ساز موسیقی...

می تونه خیلی چیزها باشه...

می تونه یک آغاز جدید باشه...

و من در اولین روز 31 سالگیم فهمیدم برای تجربه موقعیت های جدید هیچ وقت دیر نیست...

 

پیوست: روز معلم را به همه معلم های عزیز، مخصوصا بلاگستانی ها و به ویژه آفرین بانوی نازنین تبریک میگم.

[ جمعه 12 اردیبهشت 1393 ] [ 10:46 ] [ خانم اردیبهشتی ] [ نظرات (45) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 184622