X
تبلیغات
رایتل

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی
 
قالب وبلاگ

سلام

مهران یک پسر آروم، مهربان و تحصیل کرده از یک خانواده پولدار و محترمه. از خودش خونه بزرگی داره، ماشین و شغل مناسب. ظاهر معقول و تیپ خوبی داره. همه معیارهای مناسب برای ازدواج را داره. تنها مشکلی که مهران داره اینه که در اثر یک حادثه در کودکی که عوارضش همه عمر باهاشه مشکل حرکتی داره ولی نه اون قدر که اونو در تحصیل و کار و زندگی روزمره ناتوان یا کم توان کنه.

3 سال پیش مهران با یک دختر زیبا و خوش خنده و شیک پوش آشنا شد و ازدواج کرد. خانواده دختر از لحاظ مالی و تحصیلی پایین تر از خانواده مهران بودند ولی مهران خود دختر را دوست داشت مخصوصا از این لحاظ که گویا با مشکل فیزیکی اون مسئله ای نداشت و پذیرفته بود و به شدت احساسات عاشقانه ای نسبت به مهران نشون می داد.

سمیرا در یک خانواده سنتی بزرگ شده بود که اگرچه از لحاظ مالی متوسط رو به بالا بودند و پدر خانواده از لحاظ امکانات برای دخترش بهترین ها را تهیه می کرد و از لحاظ لباس مارک دار و گوشی آخرین مدل و ... در مضیقه نبود ولی قوانین سفت و سختی در مورد دخترش داشت. مثلا اجازه ادامه تحصیل را به دخترش نداده بود.

برعکس مهران پسر روشنفکر و با دید بازی بود. سمیرا در خانه مهران علاوه بر رفاه و امکانات مالی که حالا بیشتر از خونه پدری هم شده بود امکان ادامه تحصیل و معاشرت های بیشتری پیدا کرده بود. مهران از پیشرفت همسرش استقبال می کرد و سعی می کرد همه جا هم پای همسرش باشه. از مسافرت های دوستانه گرفته تا جمع های دور همی برای درس خوندن و ... معمولا مهران به سمیرا نه نمی گفت. حتی اگه به خاطر شغلش میزان استراحتش به شدت محدود شده باشه...

بعد از 3 سال سمیرا به طور ناگهانی قهر کرد و از خونه مهران رفت... صحبت ها و پادرمیونی ها و جلسات مختلف مشاور و ... تا به امروز هیچ جوابی نداد...

دلایل مختلفی از هر دو طرف برای این تصمیم ناگهانی ارائه میشه ولی این که تا چه اندازه واقعیه، کسی چیزی نمی دونه...

 

******

مسعود تا سن 45 سالگی ازدواج نکرده بود. زندگیی سرشار از ماجراجویی و تفریح و کار و مهمانی های شبانه و مسافرت با رفقا داشت. به شدت برونگرا و زودجوش و خوش خنده.

مسعود به تنهایی زندگی می کرد. سال ها بود که تنها زندگی می کرد ولی همه همسایه ها به غیر از صدای خنده و گفتگوهای شبانه با دوستانش چیزی ازش ندیده بودند.

تا این که کم کم همسایه ها حس کردند سر و کله خانم جوانی به خانه مسعود باز شده و صدای خنده تنها به یک صدای بم مردونه محدود نمیشه...

بعد از حدود 6 ماه این صدای زنونه شد پای ثابت زندگی مسعود و باهاش پیمان زناشویی بست. پیمانی که مایه تعجب همه شد. آخه عروس خانم از مسعود 25 سال کوچکتر بود و آقای داماد از مادر همسرش بزرگتر. البته عروس پدر نداشت ولی بر طبق مستندات می شد گفت داماد همسن و سال پدر عروس خانم می شد.

همه با تعجب به این عهد و پیمان نگاه می کردند و منتظر یک زنگ خطر برای از هم پاشیدنش بودند. ولی ظاهر امر نشون می داد که همه چیز به خوبی پیش میره. اگه از خونه اکثر زن و شوهرهای جوون گه گاه صدای فریاد و دعوا می آمد از خونه این زوج فقط صدای خنده و مهمونی میومد که حالا منحصر به دوستان متاهل یا زوج های جوان شده بود و البته مادرخانم که می شد گفت پایه ثابت زندگی شون شده بود. همه چیز عالی بود تا این که یک روز بعد از یکی از این روزهای عالی دیگه عروس داستان ما نبود!

یعنی بی سر و صدا وسایلش را جمع کرد و یک طلاق توافقی و سریع اتفاق افتاد!

 

چرا این جوری شد؟! دلایل مختلفی می تونه داشته باشه میشه کلی حدس زد ولی یکی از حدسیاتی که میشه درباره سمیرا و یا عروس جوان زد و میشه با یک درصد از اطمینان قابل قبول مطرحش کرد، اینه...

این زنان به دنبال فرار از شرایط زندگی مجردی و پر کردن خلاها و کمبودهایی که توی زندگیشون داشتند پناه به این رابطه زناشویی بردند و نه بر اساس واقعیتی که در انتظارشونه...

سمیرا نیاز به محیط بازتری داشت. نیاز به امکان تحصیل و فرصتی برای برقراری روابط بیشتر و پیشرفت  کردن. نیاز داشتن تا از محیط سنتی و بسته خانه پدری رها بشه و چه چیزی بهتر از امکانات و فرصت هایی که در زندگی با مهران به دست می آورد؟! این زاویه دید عالی از زندگی پیش رو برای سمیرا، خیلی نکات مهم و کلیدی دیگه را تحت شعاع قرار داد. سمیرا خوب دقت نکرد که آیا می تونه با روحیات و خصوصیات اخلاقی و مخصوصا مشکلات حرکتی مهران هماهنگ باشه و در کنارش احساس خوبی را تجربه کنه؟!

بعد از گذشت زمانی که این خلا و نیاز سمیرا برطرف شد و به آرزوهای دست نیافتنیش دست یافت تازه متوجه حقیقت زندگی با مهران شد و اون وقت بود که تازه از خودش سئوال کرد آیا می تونه با مهران زندگی کنه؟!

همین موضوع برای عروس جوان هم صادقه. عروس جوان ما در کودکی پدرش را از دست داده بود. مسعود جلوه و نمادی از حمایت پدرانه ای بود که او به شدت بهش نیاز داشت و طلب می کرد و بعد از گذشت چند سالی که این نیاز تامین شد حقیقت زندگی با مردی که 25 سال از خودش بزرگتر بود رخ نمود. مشکلات ناشی از این تفاوت های سنی، توان جسمی و تعلق به نسل های مختلف...

چه خوبه همه ما قبل از ازدواج بدونیم ازدواج خوب درسته که پتانسیل کمک به تعالی ما را داره ولی قرار نیست درمان زخم های روحی و راه حل مشکلات زندگی مجرد و راه فراری از گره کورهای زندگی قبلی ما باشه...

فقط اگه همین موضوع را در نظر داشته باشیم توقعات واقع بینانه تری از زندگی مشترک داریم و البته دقت بیشتری در انتخاب هایمان خواهیم کرد...

 

پیوست 1: خواننده این آهنگ را نمی شناسم. اصلا نه ازش آهنگ دیگه ای شنیدم و نه کلیپی ازش دیدم ولی الان و در این هفته با این آهنگ حال می کنم. همین طوری!


پیوست 2: دیروز صبح با صدای خرچ خرچ مختصری از خواب بیدار شدم. یک چیزی در دلم جوشید و یک حسی بهم گفت وقتشه! و چشمم به جمال پروانه سفید ناز و باوقاری روشن شد که می دونستم نمی تونه پرواز کنه... غذا نمی خوره... مونده تا تخمگذاری کنه و بمیره... 

[ شنبه 17 خرداد 1393 ] [ 07:51 ] [ خانم اردیبهشتی ] [ نظرات (37) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 183843