X
تبلیغات
رایتل

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی
 
قالب وبلاگ

سلام

با هم دیگه قرار می گذاریم یک ساعت دیگه همو ببینیم. میگه کارش که تموم میشه میاد پیشم. بهش میگم نه! من میام پیش تو. میگه باشه! پس تا ساعت 7! خداحافظی می کنه و پشتش را به من می کنه و میره. ولی من صبر می کنم. می ایستم و نگاهش می کنم. به پشتش. به مدل راه رفتنش. به وقار خاصی که داره. این قدر می ایستم و نگاهش می کنم تا در را پشت سرش می بنده و من در امتداد نگاهم چند ثانیه ای به در خیره می مونم.

تا ساعت 7 بشه من 20 بار ساعت را چک می کنم. من تو کتابخونه ام و اون یک طبقه بالاتر از منه! این قدر نزدیک و این قدر دور؟!

هنوز ساعت 7 نشده من کارتم را تحویل دادم و با سرعت پله ها را یکی دوتا می کنم تا زودتر به سرقرارمون برسم. اون هنوز نرسیده. یک کم صبر می کنم ولی کنجکاوی و عجول بودنم نمی گذاره مثل بقیه با وقار باشم. یواش میرم در را باز می کنم و از لای در سرک می کشم. صدای استاد با اون لحن جدی و کتابی توی اتاق طنین انداخته! استاد پشتش به منه. همین که در را باز می کنم چشم های مشکیش به سمت در می چرخه و با هم چشم تو چشم میشیم. چشم هاش یک برقی می زنه که من را سر شوق میاره. بی صدا و با حرکت لب میگه الان تموم میشه! الان میام! ولی من دوست ندارم در را ببندم و برم بیرون. استاد متوجه یک اختلال در کلاسش میشه و برمی گرده سمت در و نگاه پرسشگری به من می اندازه. از گوشه چشم می بینمش که مظلومانه سرش را می اندازه پایین و خودش را مشغول نشون میده! ای ناقلا!

به استاد میگم: ببخشید قرار نبود کلاس ساعت 7 تموم بشه؟!

استاد نگاهی به ساعتش می اندازه و میگه: اوه! بله! درست می فرمایید.

بعد رو می کنه به بقیه و میگه تا جلسه بعدی خدانگهدار.

به یکی دو نفر یک سری توصیه می کنه. ولی همه حواس من پیش اونه که داره سریع وسایلش را جمع می کنه تا بیاد پیش من.

زودتر از همه میاد بیرون و میگه چه زود اومدی!

از سر شیطنت می خندم و سرخوشانه از ساختمان خارج میشیم.

درخت های قدیمی و سر به فلک کشیده، صدای فواره های آب، گل های رنگارنگ توی باغچه باعث میشه حس کنم تمام انرژی های مثبت جهان در وجود من به یک باره جمع شدند. شاید هم این ها بهانه باشه! همه اش به خاطر حضور اونه! انرژی وجودش! حضورش! بودنش! بوی بدنش که ناب نابه! که مست می کنه! گیج می کنه! باعث میشه الکی و الکی و بازم الکی بخندی!

خودم را بهش می چسبونم و با صدای بلند می خونم: «اون قدر گرفتارتم که باورت نمیشه      من زیر قرض باهاتم، حیف که سرت نمیشه» من را از خودش دور می کنه و با خنده میگه: برو! تو آبروی من را می بری! ولی می خنده! غش غش می خنده! خودم را بیشتر بهش می چسبونم و بهش میگم دلت هم بخواهد! همه دوست دارند با من راه برند! اون وقت تو؟!

می خنده! عاشق خنده هاشم! اون غش کردن های بی غل و غش! دلم برای خنده هاش ضعف میره! با لبخند بهش نگاه می کنم که هنوز می خنده! تو دلم میگم لامذهب! چرا با من این جوری می کنی؟!

انگار متوجه میشه! برای این که از دلم در بیاره دستش را می اندازه دور کمرم و من دور شونه اش! با هم قدم می زنیم و با هم با صدای بلند این ترانه را زمزمه می کنیم! بدون توجه به نگاه کنجکاو، متعجب یا عاقل اندرسفیه دیگران...

من در کنارش غرق لذتم، غرق شادی... حس کودکانه ای دارم... پر از انرژی و نشاط... انگار تا ته ته دنیا می تونم همین جوری در کنارش قدم بزنم و اون دستش را بندازه دور کمرم و من دستم را دور شونه اش...

ترانه که تموم میشه دستش را از دور کمرم برمی داره و اون وقته که غم دنیا میاد تو دلم... نگاهش می کنم... متوجه حزن نگاهم نمیشه... سرخوشانه قدم برمی داره و حرف می زنه! از کلاس، استاد، همکلاسی هاش و ...

و من با خودم فکر می کنم تا کی می تونم در کنارش چنین لحظه های بی نظیری را تجربه کنم؟!

تا کی؟!

 

پیوست 1: کلی موضوعات مهم و حرف های جدی دارم برای زدن! ولی انگار به خاطر این مدت دوری حس نوشتن را از دست دادم! باید زمان بدهم به خودم! تا حسش بیاد سراغم...

پیوست 2: برای دوستانی که متوجه نشدند! متن بالا درباره یک روز عادی بود با پسرکم. اون کلاس خط داشت و من تو کتابخونه درس می خوندم و بعد من رفتم دنبالش و با هم برگشتیم خونه! به نظرتون چه قدر فرق هست بین این دو روایت؟!

پیوست 3: این روزها در شهر مادریم هستم و در خانه پدری! فکر نمی کردم تا این اندازه عاشق حیاط و باغچه و رها شدن موهام در هوای آزاد در حصار یک چهارچوب باشم!!!!!

[ شنبه 7 تیر 1393 ] [ 08:02 ] [ خانم اردیبهشتی ] [ نظرات (21) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 183843