X
تبلیغات
رایتل

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی
 
قالب وبلاگ

سلام

پسرک روزهای شنبه و دوشنبه کلاس کاراته میره. در یک مجموعه ورزشی بنام و بزرگ. شنبه ساعت 12 با عجله به سمت در ورودی سالن های رزمی می رفتم. هوا گرم بود و من کلافه شده بودم. خداخدا می کردم زودتر به سالن برسم و کمی هوای خنک بهم بخوره تا حالم جا بیاد.

همین طور که تند تند قدم برمی داشتم سر یک پیچی به یک گروه سه نفره از پسربچه های 10-11 ساله برخوردم. یک دفعه یکیشون که روش به من بود به بغل دستیش زد و گفت «هی! ببین این خانومه چه خوشگله!»

دوست هاش هم برگشتند من را نگاهی کردند و بعد به صحبتشون ادامه دادند.

یک دفعه احساس کردم ناخودآگاه یک لبخندی روی لبم مهمان شد. دیگه کلافه نبودم و عجله نداشتم. احساس سرزندگی بیشتری داشتم و به نظرم هوا اون قدرها گرم و آزاردهنده نمیومد.

خوب مسلمه شنیدن این کلام از دهان یک پسربچه که هیچ قصد و منظوری از حرفش نداشت و کلامش یک جور صداقت معصومانه داشت، باعث این حس های خوب شد.

پیش خودم فکر کردم چرا ما انسان ها چنین موهبت های شادی بخش کوچکی را از هم دریغ می کنیم؟ چرا با گفتن یک کلام ساده روز یک انسان دیگه را نمی سازیم؟ لبخند به روی لبش نمیاریم؟

لزومی نداره دروغ بگیم و یا تظاهر کنیم. هیچ انسانی نیست که حتی یک نکته مثبت و قابل توجه در وجودش نداشته باشه و هیچ چیز هم جای یک تعریف صادقانه و از روی محبت و بدون غرض را نمی گیره.

چه خوبه از امروز شروع کنیم. حتی اگه شده فقط یک تعریف و یا جمله مثبت درباره یک نفر باشه.

 

پیوست 1: عیدتون پیشاپیش مبارک. تعطیلات خوبی داشته باشید.

پیوست 2: می دونم این آهنگ یک کم قدیمی است ولی دوستش دارم.

پیوست 3: دوستانی که من را دیدم می دونند من زیبایی آن چنانی ندارم. یک زیبایی طبیعی معقول ولی شاید روپوش و شال رنگیم خیلی به چشم های ساده پسرک اومده باشه. این را گفتم که فکر نکنید هدفم از این پست تعریف از خودم بوده است.

[ دوشنبه 6 مرداد 1393 ] [ 09:18 ] [ خانم اردیبهشتی ] [ نظرات (32) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 184238