X
تبلیغات
رایتل

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی
 
قالب وبلاگ

سلام

نزدیک خونه ما یک دبستان قدیمی پسرانه بود. قبل از این که پسرک مدرسه ای بشه همیشه می گفتم چه عالیه که مدرسه این قدر به ما نزدیکه ولی دقیق همون سالی که پسرک دبستانی شد مدرسه را به خاطر کهنگی خراب کردند تا از نو بسازند. خوب پارسال ساختمان جدید مدرسه تمام شد و با تعجب دیدیم شده یک مدرسه دخترانه و دبستان پسرانه در همون مدرسه قدیمی که موقتا جاگیری شده بودند، موندند. در هر صورت که پسرک یک مدرسه دیگری رفت.

چند روز پیش که از دانشگاه برمی گشتم خونه از دم مدرسه رد شدم. مدرسه تعطیل شده بود و چند دختر دم مدرسه منتظر بودند.

از نزدیکشون که رد شدم زنی از روبه روی من به سمت مدرسه اومد. یک دفعه یک دختر ریزنقشی مثل باد از کنارم رد شد و خودش را در آغوش زن رها کرد. زن بوسیدش و گفت چه طوری عشقم؟ این آغوش چند لحظه به طول انجامید. هر دو چشم هاشون را بسته بودند و بدون توجه به دیگران برای یک لحظه در وجود هم غرق شده بودند.

از کنارشون که گذشتم یک لحظه با تمام وجود خواستم که جای اون مادر باشم. من هم یک دختر داشته باشم که مقنعه اش پشت سرش تو هوا موج بخوره و موهای مشکیش توی باد رها باشه و بدوه سمت من و خودش را بندازه توی آغوشم و بشه عشق من...

بعد یک لحظه به خودم گفتم به فرض که دختری به دنیا می آوردم از کجا معلوم چنین رابطه ای شکل می گرفت؟ از کجا معلوم چنین مادر و دختری می شدیم؟

جلوتر که رفتم، وقتی کلید را در قفل چرخاندم، وقتی با خودم روراست تر شدم متوجه شدم در واقع دلم نمی خواهد جای آن مادر باشم... من دوست داشتم جای آن دختر باشم...

 

پیوست: این آهنگ پاییزی تقدیم به شما دوستان عزیز

[ شنبه 10 آبان 1393 ] [ 07:58 ] [ خانم اردیبهشتی ] [ نظرات (29) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 184238