X
تبلیغات
رایتل

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی
 
قالب وبلاگ

سلام

تو رشته و دانشگاه قبلی بچه ها عادت داشتند که به صورت انفرادی کار کنند. یک جو بی اعتمادی حاکم بود به طوری که به ندرت از همکلاسی یا حتی دوست صمیمیت یک سئوال ساده درسی می کردی درست جوابت را می داد. همه فعالیت ها و گزارش های درسیشون را از همدیگه مخفی می کردند.

وقتی وارد رشته و دانشگاه جدید شدم حس کردم که جو این جا با قبلی خیلی فرق داره. بچه ها صمیمی تر بودند و بیشتر به هم کمک می کردند بالطبعش من هم سعی کرد اون گارد قدیمی را بازتر کنم. ولی هفته قبل اتفاقی افتاد که یک آزمون بود برام.

برای درسی باید یک گزارش تحویل می دادیم که دو هفته تمام روش وقت گذاشته بودم. سه روز قبل از مهلت تحویل تمومش کردم و خیلی بهش افتخار می کردم که به کوچکترین جزییات توجه کردم و یک گزارش کامله. دقیقا همون روز یکی از بچه ها ازم خواست که فایل Word گزارشم را براش بفرستم. جنگ سختی در من درگرفت. وجه بدبینم می گفت که تو که یک زن متاهل و بچه داری با کلی مشکلات و مسئولیت های جورواجور کلی وقت برای این گزارش گذاشتی و الان باید نتیجه کارت را دو دستی تقدیم دیگری بکنه که نه تنها بچه نداره، مجرد و بدون مسئولیته؟! خوب چرا خودش وقت نگذاشته؟! وجه خوش بینم می گفت خسیس نباش! اون دوست هم هر گاه ازش راهنمایی خواستی سخاوتمندانه کمکت کرده! دختر خوب و مهربونیه. بعد وجه بدبینم باز می گفت باشه ولی این خیلی فرق داره! این لطف خیلی بزرگیه! بعد وجه خوش بینم می گفت چه اشکالی داره؟! حالا تو یک بار یک قدم بیشتر بردار. یک بار تو شروع کننده باش و ...

خلاصه در نهایت وجه خوش بینم به میزان قابل توجهی پیروز شد و گزارش را براش فرستادم. بعدش هم هر وقت سئوالی داشت تو وایبر جواب دادم و مراحل کار با ورد را براش عکس گرفتم و فرستادم. بنده خدا خیلی ازم تشکر کرد و هی می گفت باید جبران کنم! و من حس خوبی داشتم که تونستم کمکی کنم و بهش می گفتم این چه حرفیه و رفاقتی کمک کردم!

چهارشنبه که کلاس داشتیم. آخر ساعت این دوست اومد. بعد از اتمام کلاس بهم گفت که باهام کار داره. بعد از تو کیفش یک بسته درآورد و بهم داد. مغزم هنگ کرد! یک چند ثانیه ای طول کشید تا فهمیدم برام هدیه خریده. یک بافت ظریف و زیبای قهوه ای رنگ. جا خورده بودم! بهش گفتم اصلا انتظار نداشتم و فقط به خاطر دوستی کمکش کردم و ...

ولی اصرار کرد که خودش دوست داشته یک چیزی برام بگیره و از هدیه دادن به دیگران لذت می بره.

قلبم پر از نور و شادی شد! وجه بدبینم بیچاره بدجوری خجالت زده شده بود و وجه خوش بینم با افتخار سینه جلو داده بود که دیدی گفتم! گفتم تو شروع کننده خوبی باش!

خونه که رسیدم اولین کاری که کردم با ذوق بافت جدیدم را پوشیدم و ازش یک عکس گرفتم و برای مامان و برادرم فرستادم و با افتخار گفتم که چه دوستان خوبی دارم. دوستانی که با محبتشون راه نیکی را باز و بازتر می کنند.

 

پیوست: این آهنگ تقدیم به شما دوستان عزیز.

[ یکشنبه 16 آذر 1393 ] [ 10:36 ] [ خانم اردیبهشتی ] [ نظرات (29) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 184879