X
تبلیغات
رایتل

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی
 
قالب وبلاگ

سلام

گاهی اوقات... بعضی از لحظات کمیاب در زندگیم... پیش میاد که بگم ای کاش منم یک زن معمولی بودم...

از اون زن هایی که در تعریف اکثریت از زن می گنجند. زنی که خودش را جنس لطیف و ظریف و ضعیف بدونه. زنی که همه دنیاش با خط پررنگی به دو منطقه زنانه و مردانه تقسیم شده. زنی فارغ از هر مسئولیت پذیری برای زندگی که خودش را راحت به دست امواج اقتدار مردانه مرد زندگی و سایه بالای سرش بسپاره و براش مهم نباشه که فلان کار همسرش به ضرر زندگیشونه یا به نفعش.

زنی که عمیقا باور داره مردان برتر از زنانند. یا زنی که راحت عبارت "خوب مردند دیگه" در دهانش بچرخه. زنی که همه هم و غمش مورد توجه قرار گرفتن و دیده شدن در چشمان مردان زندگیش باشه و خودش را با خط کش اون ها بسنجه. زنی که زیاد فکر نکنه. راحت هر حرفی را باور کنه و از ته دل و عمیقا اعتقاد داشته باشه بزرگترین جهاد زن شوهرداریه و اصلا اصل خلقت زنان این بوده که پله بشند برای ترقی مردان، مادر بشند و بچه تربیت کنند و خونه را تمیز و محیط را آرام نگه دارند برای خوشحالی و راحتی مردشون که گویی بالاتر از این اجر و هدف و غایتی در زندگی زن نیست.

کاش من هم می تونستم به این زندگی مرغ وارِ آرومِ همه پسند و مورد تایید جامعه بسنده کنم. یا شاید می تونستم ذهنم را محدود کنم به سایز دور کمر و رنگ مو و مدل جدید پالتو و ... کاش منم می تونستم همه دغدغه ام این باشه که چه شگردی به کار ببرم که عطر قورمه سبزیم هوش از مردان همسایه سه واحد این ور و اون ورتر ببره تا دائم به زن هاشون غر بزنند "یاد بگیر! کدبانویی یعنی این!" یا می تونستم همه هم و غمم را بگذارم برای این که دفعه بعدی که فلانی را دیدم لباسم، جواهرم، خونه ام، مبلمانم و ... از اون بهتر باشه! یا حتی برام مهم باشه مردم چه فکری درباره ام می کنند و نگرانی از این بابت داشتم.

کاش افکارم، دغدغه هام، خواسته هام از زندگی این قدر محدود و این قدر در دسترس بود...

ولی من چنین زنی نیستم. من غذا می پزم یا کیک و یا دسر ولی بزرگترین لذت زندگیم نیست. من هیچ وقت روزی را نمی تونم به یاد بیارم که باور داشته باشم مردان از من برتر یا بهترند و یا چیزی که من را ملزم به بودن با یک مرد زیر یک سقف می کنه نیاز یا احتیاجم به یک سایه بالای سره چون ضعیف ترم! من سعی در آرام کردن محیط خانه دارم ولی بزرگترین جهادم برای زندگی نیست.

به یاد ندارم روزی را که نپرسیده باشم چرا؟ دنبال دلیل نرفته باشم. نخواسته باشم. بدون چون و چرا و با عبارت هایی که حتما حکمتی داره و خدا و پیامبر و ائمه و ... بهتر می دونند و... چیزی را پذیرفته باشم. که تضادها، بی عدالتی ها، نابرابری ها ذهن من را به چالش نکشیده باشند. به یاد ندارم طبیعت من بر اساس جستجوی راحتی باشه تا به آسانی چنگ بیاندازم بر بند خرافات و باورها و سنت ها تا روح پرتلاطمم آرام گیرد.

لذت های بزرگ زندگی من در کشف یک حقیقت است. پیدا کردن کسی که حرفم را بفهمد. زبانی که همان را بگوید که من در دل دارم. خواندن مطلبی است که من را سر شوق بیاورد و ذره ذره مست شوم از چیزی که در ذهن من جاری می شود.

شاید، گاهی، زمان هایی، خسته از جنگیدن، از توضیح دادن، به چالش کشیده شدن های مداوم یا خلاف جهت شنا کردن بگویم کاش من هم چنین زنی بودم ولی می دانم که نیستم. چنین زنی نیستم و نخواهم بود.

راه رسیدن من به آرامش جدا از راه این زنان است. من حتی با وانمود کردن هم نمی توانم برای خود آرامشی دست و پا کنم چون طبیعت من متفاوت است. چون روح من زنده است به فکر کردن، باور داشتن به جریانی عظیم تر و هیچ گاه نمی تونم کمتری از چیزی بشم که بودم و خوشحال باشم.

پس اگرچه بارها و بارها آزار می بینم. حس جداماندگی دارم. بارها به من گفته اند که با چنین روحیه ای خواستنی یا مورد تایید نیستم ولی می دانم چیزی که برای من بهترین است این است که همان باشم که هستم...

 

و چه جالب است که درست همین دیشب جمله ای از کتابی می خوانم که بسیار به دلم می نشیند " اگر در میان مردمانی هستم که به هیچ عنوان با طبیعت و سرشت من سازگار نیستند، به دشواری خواهم توانست بدون تغییر بزرگی در خود، خود را با آن ها وفق بدهم." و من این تغییر را نمی خواهم...

 

پیوست: این پست تماما زاییده احساس و باور من بود. برای همین دست به ویرایشش نزدم. ممکنه جاهایی یک دستی هایی در شیوه نگارش به چشم نخوره ولی گذاشتم همون جوری که کلمات جاری شدند، نقش ببندند و ماندگار بشند.



بعدا نوشت: اول مطلب را رمزدار نوشتم چون حوصله قضاوت رهگذران را نداشتم! ولی بعد... بعد دیدم چرا باید نگران قضاوت دیگران باشم؟ اینه عمومیش کردم

[ شنبه 16 اسفند 1393 ] [ 10:35 ] [ خانم اردیبهشتی ] [ نظرات (36) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 183843