X
تبلیغات
رایتل

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی
 
قالب وبلاگ

سلام

این روزها پر از تضادم، پر از تناقض. درست مثل بهار.

یک روز گرمم، یک روز سرد. یک روز آفتابیم و درخشان و یک روز ابری و تیره. یک روز نسیمم و یک روز طوفان. یک روز بارانم و یک روز تگرگ. یک روز زندگیم و یک روز مرگ. یک روز پایان زمستانم و یک روز آغاز تابستان. یک روز در جمعم و یک روز تنها.

این روزها بدجور مثل بهارم.

سردرگمم، گیجم. گاهی لحظه ای از شور زندگی هستم و گاهی قدمی رو به مرگ.

گاهی خنده و گاهی اشک.

گاهی می بینم و گاهی چشم می بندم.

گاهی فریادم و گاهی سکوت.

این روزها فکر می کنم چه قدر احمقم که دنبال آرامشم. آرامش یک کلمه بی معناست برای من. من دختر چالش ها هستم. به بهانه آرامش مرداب شده ام.

من دختر سوال ها هستم. یک علامت سوال بزرگ. به بهانه بزرگ شدن، نقطه شده ام. یک پایان.

من سرشتم از خاک نیست. از باده ولی ماندگار شده ام.

و باد ساکن چه چیز نام دارد؟ هیچ!

من از رفتن ناامید شدم. از وزیدن. از طوفان به پا کردن و گاهی نوازش کردن. من ترسیده ام. با ترس پای خودم را زنجیر کرده ام. این زنجیرها را خودم به پای خودم بستم.

من دختر بهارم. سرشتم از باد و باران و گل و نسیم و طوفان و تگرگه. من می سازم و ویران می کنم. باید این گونه باشم. وانمود کردن. کس دیگری بودن. ساکن بودن ... مثل یک مردابیه که یواش یواش من را فرو می بره.

این من نیستم. من! منِ من! مدت هاست پشت یک بلور خاک خورده قدیمی پنهان شده است.

کاش یارای آن را داشته باشم که سنگی بشم برای خرد کردن اون بلور... برای رها کردن من از من!

 

پیوست: این روزها با کتاب نامه ای به کودکی که هرگز زاده نشد اوریانا فالاچی زندگی کردم. در شگفتم از این همه یکسانی! شباهت نمی ناممش! یکسانی! یکسانی افکار و احساس! فقط او افکارش را به رفتار تبدیل کرد و من... او اوریانا شد و من؟ هیچ!

این روزها سوگوار خودم هستم!

[ یکشنبه 23 فروردین 1394 ] [ 08:14 ] [ خانم اردیبهشتی ] [ نظرات (14) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 184238