X
تبلیغات
رایتل

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی
 
قالب وبلاگ

سلام

دیروز با دوستان پسرک و مادرانشون رفته بودیم پارک آب و آتش. پسرها خیلی بازی کردند و بهشون خوش گذشت. وقتی رسیدیم خونه خیلی خسته بودیم.

شب موقع خواب. زمانی بین هوشیاری و خواب. یک صحنه عجیب خواب گونه دیدم.

مادر یکی از بچه ها درست در موقعیتی که در واقعیت در کنارم نشسته بود، رو به من داشت صحبت می کرد. ولی به زبانی که من به عمرم نشنیده بودم و برام آشنا نبود. تند تند پشت سر هم کلماتی را ردیف می کرد که هیچ ایده ای درباره اش نداشتم. گیج و بهت زده بودم. نمی دونستم چه باید بکنم و چه واکنشی نشون بدهم. فکر کردم شاید مشکل از اون خانم باشه ولی بعد دیدم پسرش اومد و باهاش خیلی عادی به همون زبون صحبت کرد.

حس بدی داشتم. حس تنها موندن. حس جداماندگی. غربت.

این که حرف دیگران را نمی فهمیدم و البته اون ها هم حرف من را نمی فهمیدند.

این قدر حس بدی بود که با وحشت از جا پریدم و چشم به قلمرو هوشیاری باز کردم.

مدتی طول کشید تا حس بد این رویا از بین بره و من بتونم باز بخوابم.

در این مدت فکر می کردم چند نفر از ما به گونه ای صحبت می کنیم که طرف مقابل متوجه منظور ما نمیشه؟ یا چند نفر از ما متوجه حرف دیگری نمیشه و حس جداماندگی را تجربه می کنه؟ حس می کنه تنهاست و از جنس اطرافیانش نیست؟

و باز چندتا از ما با این که متوجه میشیم که طرف حرف و منظور ما را نفهمیده باز به صحبت کردن به همون زبان اصرار می ورزیم؟

[ شنبه 29 فروردین 1394 ] [ 12:05 ] [ خانم اردیبهشتی ] [ نظرات (10) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 183843