X
تبلیغات
رایتل

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی
 
قالب وبلاگ

سلام

چهارشنبه قبل از تعطیلات، با پسرک رفته بودم خونه آنا. وقتی برگشتم آقای اردیبهشتی گفت که یکی از آشنایان زنگ زده و برای آخر هفته ما را برای ناهار دعوت کرده.

وقتی رسیدیم متوجه شدیم یک خانواده جوان دیگه غیر از ما هم دعوت داشتند که مدت ها بود ندیده بودیمشون. دختر پنج ساله ناز و دوست داشتنیشون را وقتی کمتر از دو سال داشت دیده بودیم. با اون چشم های درشت و معصومش، بی پروا و با جسارت به سمت سگ خونگی میزبان می رفت که با وجود پارس های بلندی که با هیکل نیم وجبیش تناسبی نداشت و اون چشم غره ها و غرش هایی که از زیر موهای چتری بلندش به دخترک می کرد، نوازشش کنه. خیلی زود پسرک و دختر کوچولو، با وجود اختلاف سنی چشمگیر در دنیای کودکان، با هم دوست شدند.

با هم سوار ماشین شدند تا میزبان سگ را برای اون روز به امانت خونه آشنای دیگری ببره، مبادا ازش غافل بشند و به بچه ها حمله کنه.

وقتی برگشتند هر دو رفتند توی یکی از اتاق هایی که پر از عروسک و اسباب بازی و مجله های رنگارنگ و خرت و پرت های جورواجوری بود که ساعت ها سر بزرگترها را هم گرم می کرد چه برسه به دو بچه کنجکاو را! معماری ساختمان به گونه ای بود که اتاق ها توسط یک راهرو از هال و پذیرایی جدا می شد و برای همین نمی شد وقتی راحت روی مبل لم دادی و داری چایی می نوشی از دور به بچه ها نظارت داشته باشی. به همین دلیل چند وقت یک بار من و مادر دخترک می رفتیم تا ببینیم بچه ها چه می کنند و مبادا یک دسته گلی به آب داده باشند!

این قدر حواسم به خانم میزبان و کمک کردن و آماده کردن بساط ناهار بود که متوجه نشدم دم به دم اخم های پدر دخترک داره بیشتر تو هم میره و ولتاژ برق چشم غره هاش زیادتر میشه.

موقع ناهار بود که اوضاع با اصرار دخترک برای نشستن کنار پسر ما وخیم تر شد و اوضاع وقتی به درجه نزدیک به بحرانی رسید که همه داشتیم چایی بعد از ناهار را می نوشیدیم و گپ می زدیم.

پسرک و دختر کوچولو اون زمان بود که تصمیم گرفته بودند پرده از راز مخفی کاریشون بردارند و بگند که این همه وقت تو اتاق چه کار می کردند. در میان کلی درریم دارام دوروم کردن و حرکات نمایشی دخترک، پسر ما یک سه پایه دوربین عکاسی روی دوشش گذاشته بود که با همکاری هم جلوی ما سرهمش کردند و بعدش یک جامدادی رو میزی روش گذاشتند که بتونند گوشی موبایل را بگذارند توش و باهاش ازمون عکس بگیرند.

موقع عکس گرفتن وقتی دختر کوچولو به هیچ عنوان در مقابل اصرار و تهدید و تشویق و ... پدرش حاضر نشد از کنار پسرک جم بخوره و بره پیش خانواده خودش، صورت پدرش از خشم قرمز شده بود. اون موقع دیگه عصبانیتش را از کسی مخفی نمی کرد.

تازه دوزاریم افتاد که پدرش از خطرات احتمالی بودن یک پسر بچه دبستانی با یک دختر کوچولو تو یک اتاق دربسته می ترسه. بهش کمی حق می دادم که نگران باشه ولی به هیچ عنوان رفتارهاش را درک نمی کردم.

بعد از این نمایش دوباره پسرک و دختر کوچولو برای یک نقشه جدید به اتاق رفتند و در را بستند. اون موقع بود که دیگه آتش فشان خروشان غیرت مثال زدنی مرد ایرانی فوران کرد و دختر کوچولو گویان با قدم های بلند به سمت اتاق رفت و با عصبانیت در را باز کرد و بعد از چند ثانیه دختر به بغل برگشت تو هال. من و آقای اردیبهشتی نگاه معنی داری به هم کردیم. دیگه بیشتر از این موندن جایز نبود. بلند شدیم و آماده شدیم و من رفتم تو اتاق که به پسرک بگم آماده بشه که بریم.

صحنه ای که دیدم، بسیار تاثربرانگیز بود.

پسرک کوچولوی من، تو اون پیراهن مردونه چهارخونه و موهای ژل زده، معصومانه لبه تخت نشسته بود و آرنجش را به زانوهاش تکیه داده بود و در حالی که کمی به جلو خم شده بود، به انگشت های در هم قفل شده اش نگاه می کرد. تو اون اتاق نیمه تاریک بی نهایت معصوم و پاک به نظر می رسید. مثل فرشته ای که بال هاش را فقط ما آدم بزرگ ها نمی تونستیم ببینیم.

خیلی آروم صداش زدم و بهش گفتم که آماده بشه تا بریم. بعد با دلواپسی نگاهی به پدرش انداخت و به من گفت می خواهد درگوشی چیزی بهم بگه.

رفتم کنارش نشستم و اون آروم تو گوشم زمزمه کرد: «میشه یک کم بیشتر بمونیم؟ یک ربع؟ آخه بعد از مدت ها یک همبازی پیدا کردم.» لحن ملتمسانه اش، اون نگاه مضطرب و پر از خواهش قلبم را به درد آورد. یک لحظه پیش خودم گفتم به جهنم که اون پدر غیور چی فکر می کنه. این دوتا بچه هر دو بچه های معصومی بودند که بعد از مدت ها تنها بازی کردن، یکی را پیدا کردند که خوب با هم جور شدند و ایده های خلاقانه هم را درک می کنند.

برای این که به خیال خودش راضیم کنه گفت «باباش گفته می خواهد بره سگه را بیاره دوباره»

بهش گفتم:« باشه. اگه این جوریه یک کم دیگه می مونیم. ولی تو مطمئن هستی سگه را برمی گردونند؟ برای این که مطمئن بشی برو و آقای میزبان بپرس.»

با خوشحالی رفت و در سکوت من و آقای اردیبهشتی به هم نگاه کردیم. از نگاهش خوندم که اونم حس من را داره. دردی که قلب آدم را می فشرد.

بعد از گذشت چند ثانیه، پسرک در حالی که برافروخته بود برگشت و گفت:«بلند شیم بریم! بهم دروغ گفتند. اصلا نمی خواستند سگه را بیارند. وقتی رفتم ازشون بپرسم پدر دخترک بهم گفت بیا برو اون ور بچه!»

دیگه حجت بهمون تموم شده بود. بلند شدیم و سریع از همه خداحافظی کردیم و رفتیم.

دم در دخترک با اون چشم های گرد و معصومش در را برامون نگه داشته بود تا از همبازی امروزش خداحافظی شایان توجهی بکنه.

بهش که نگاه کردم بغض گلوم را گرفت.

تمام راه داشتم به دخترک و پسرک معصوم و بی گناهی فکر می کردم که ما بزرگترها دنیاشون را با پیش قضاوتی ها و تفکرات سیاه، آلوده و مسموم می کنیم.

چه قدر دیگه طول می کشید که اون چشم های معصوم و دوست داشتنی تبدیل بشه به چشم هایی که در نظرش پسرک من و امثال اون موجودات عجیب و غریبی باشند که فقط قصد سواستفاده ازش را دارند و اون باید پیش دستی کنه و قبل از این که ازش سواستفاده بشه از خودش دفاع کنه و یا ضربه ای وارد کنه؟

چه قدر طول می کشه که پسرک من و امثال اون برای چیزی احساس گناه کنند که خودشون هم دقیق نمی دونند چیه؟

چه قدر دیگه طول می کشه که بهشون، به اون مغزهای کوچولو و پاکشون القا کنند که مردها یک بمب جنـ.سی هستند و دخترها بره های پاک و بی دفاعی که همین که این دوتا جایی تنها باشند، مردها گرگ وار بره های معصوم را از هم می درند؟

تا کی با این پیش قضاوتی ها دنیای آیندگان را آلوده و کثیف می کنیم؟ ذهنیت های خودمون را بهشون تحمیل می کنیم؟

تا کی دل این دخترک ها و پسرک ها را می شکونیم و بهشون حس گناه و تردیدی را القا می کنیم که به هیچ عنوان دلیلش را درک نمی کنند؟

درسته دنیای بدی شده، درسته خطر ممکنه هر لحظه و هرجا در کمین باشه، درسته به عنوان پدر و مادر وظیفه داریم مواظب و مراقب بچه هامون باشیم، درسته مقداری از این دل نگرانی ها طبیعیه ولی ... ولی هیچ کدوم این ها مجوز این نیست که به کودک دیگری بی احترامی کنیم، بهش دروغ بگیم و دنیاش را خراب کنیم.

بیایید به کودکان یکدیگر، در عین مراقبت از کودکان خودمون، احترام بگذاریم. بیایید میراثی ارزشمندتر از تفکرات سلسله وار گذشتگان، برای آیندگانمون به جا بگذاریم. بیایید ما کسی باشیم که این زنجیره خراب را از هم پاره می کنه.

به امید روزی که این معصومیت ها به این زودی ها از بین نره.


بعدا نوشت: چه قدر در نبود بلاگفایی ها دنیای بلاگستان سوت و کوره! 

[ یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 ] [ 10:44 ] [ خانم اردیبهشتی ] [ نظرات (32) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 183843