X
تبلیغات
رایتل

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی
 
قالب وبلاگ

 سلام

دیشب رویای عجیبی دیدم.

در یک ساختمان بزرگ و ویلایی بودیم با اتاق های متعدد ولی خالی. شاید ده ها ویلا به همین سبک کنار هم بود که حیاط و فضای سبز مشترکی داشت که با هیچ چیزی از هم جدا نشده بودند و من و آقای اردیبهشتی و پسرک توی یکی از این ویلاها بودیم. شب رسیدیم و صبح روز بعد، پس از گشت و گذار تو خونه و طرح ایده هایی برای چیدمان خانه یک دفعه به یاد آوردم که کودکی دیگه ای دارم که دیشب توی ماشین جاش گذاشتم. به شدت وحشت زده شدم. چه جور آدمی می تونستم باشم من؟ چه طور این کودک را فراموش کرده بودم؟ احتمالا تا الان مرده بود. بدون غذا و توی این گرما! خدایا!

از شدت وحشت توان حرکت و رویارویی با حقیقت را نداشتم. برای همین آقای اردیبهشتی رفت سراغ کودک و بعد از دقایقی که به سختی گذشت همراه با یک نوزاد و یک دختر پنج ساله برگشت که هر دو گرمازده و بی حال بودند ولی غیر از اون به  نظر سالم می رسیدند. آقای اردیبهشتی نوزاد را به من داد و دختر را برد که بهش رسیدگی کنه.

خدا را شکر می کردم که نوزاد را از دست ندادم. بهش آب دادم و سریع خوب شد و شروع کرد به کنجکاوی کردن و قن و قون کردن. بعد سراغ دخترک رفتم. دخترک دست آقای اردیبهشتی را گرفته بود و نسبت به من حالت قهرآلودی داشت. از زیر چتری های خرمایی رنگش با شک و بی اعتمادی بهم نگاه می کرد. در تلاش برای به دست آوردن دلش، از ذهنم گذشت که توی این مدتی که در ماشین تنها رها شده بودند، اون بوده که با وجود سن کمش قوی بوده، خودش را نباخته و از نوزاد مراقبت کرده و خوراکی اندکش را مدیریت کرده بوده.

جالب این جا بود که هر دو کودک برهنه بودند و فقط یک لباس زیر به تن داشتند. و جالب تر این که منی که منتظر یک کودک بودم از دیدن دو کودک در سن های متفاوت اصلا تعجب نکردم.

 

همان نیمه شب که از خواب بیدار شدم خیلی روی این رویا فکر کردم. نوزاد جنسیت مشخصی نداشت. مشخص نبود که دختره و یا پسر. انگار اصلا مهم نبود. فقط برای بودنش دوست داشتنی و خواستنی بود. شاد بود و راضی و به سرعت با دیدن کوچک ترین توجه و مراقبت راضی شد. ولی دخترک؟ اون ساکت و بی اعتماد بود.  رنجیده خاطر. یک دخترک پنج ساله که احساس تنهایی و طردشدگی می کرد.

این رویا چه پیامی برای من داشت؟!

 

(ادامه مطلب)

    

اپیزود اول:

من کودک اول خانواده بودم. تا پنج سالگی حاکم مطلق قلب مامان و بابا. برای دوست داشته شدن همین بودنم کافی بود. یک دختر آروم و ساکت و بسیار کنجکاو ولی نحس. تو فامیل پدری اولین نوه بودم. نوزاد زیبا و دوست داشتنی. تو فامیل مادری چهارمین نوه. قبل من دو دخترخاله ام بودند با تفاوت سنی قابل توجه و بعد پسرداییم که فقط هفت ماه از من بزرگتر بود.

هیچ گاه برام رقابت معنی نداشت. حتی جنسیت. من همون جوری که بودم خواستنی بودم.

پنج ساله که شدم متوجه تغییراتی در ظاهر مادرم شدم، تپل تر شده بود. برام توضیح دادند که یک نی نی در شکم مادرمه که قراره خواهر یا برادرم بشه. و من از همون روز سرسختانه خواهر می خواستم. روزها کنار مادرم که به پهلو دراز کشیده بود، می نشستم و قربون صدقه خواهر خوشگلم می رفتم و براش شعر می خوندم. در ذهن کودکانه ام برای بازی با خواهرم نقشه ها می کشیدم.

تا این که یک روز بی خبر مامان رفت. من تو خونه با مادربزرگم تنها بودم و بی صدا منتظر. تا این که تلفن به صدا در اومد. من در گوشه ای از خونه بزرگ پدربزرگم پنهان شده بودم. جایی که هم می تونستم مادربزرگم را ببینم و هم صداش را بشنوم. مادربزرگم گوشی را برداشت. با خوشحالی فریاد زد "پسره؟ سالمه؟ خدا را شکر!" چشم های مادربزرگ برق می زد. صداش از شادی می لرزید.

ولی من حس متفاوتی داشتم. حس می کردم بهم خیانت شده. من یک دختر می خواستم. یک خواهر دوست داشتنی که باهاش ساعت ها خاله بازی کنم. ولی اون ها به جای خواهری که تا آخرین لحظه منتظرش بودم یک پسر برام آورده بودند و عجیب این که خوشحال هم بودند. از این که بچه به جای دختر، پسر شده به جای این که متعجب یا ناراحت باشند، خیلی هم شاد و هیجان زده و خوشحال بودند.

مادربزرگم این قدر غرق شادی بود که متوجه نشد من با احساس شکست و سرخوردگی و خشم به آرومی به سمت حیاط خلوت پشت خونه رفتم و رو به آسمون از خدا مرگم را خواستم.

من احساس می کردم بهم خیانت شده. بهم کلک زدند. خیلی حس بدی بود. اون ها تمام این مدت می دونستند و به من نگفته بودند. حتی اشاره ای هم نکرده بودند که بچه ممکنه پسر باشه تا من آماده باشم و احساس سرخوردگی نداشته باشم (البته اون زمان این موضوع را متوجه نشدم بعدها برام سوال شد). برای اولین بار جنسیت برام معنا پیدا کرد. احساس کردم اون ها دختر دوست ندارند. دختر بودن یک عیبه. اون ها از این که بچه شون دختر نشده بود و پسر شده بود، خوشحال بودند. و این باعث شد من دیگه مثل سابق نباشم. از اون روز به بعد چیزی در من فرو ریخت. من نسبت به دختر بودن حساس شده بودم...

 

ادامه دارد...

 

پیوست: پاسخ تمام کسانی که پرسشنامه تکمیل شده را ارسال کرده بودند را فرستادم. اگه کسی از قلم افتاده، لطف کنه و یادآوری کنه. 
[ چهارشنبه 3 تیر 1394 ] [ 11:26 ] [ خانم اردیبهشتی ] [ نظرات (16) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 184879