X
تبلیغات
رایتل

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی
 
قالب وبلاگ

سلام

چند روز پیش، صبح، همین طور که داشتم کارهام را می کردم، تلویزیون هم روشن بود و داشتم به برنامه هاش گوش می کردم. هر ازگاهی کانال را عوض می کردم تا رسیدم به کانال بـ.ی بـ.ی سی. برنامه ای بود در مورد حق سقط جنین. علاوه بر مجری یک مرد تقریبا مسن، یک خانم میانسال و یک خانم جوان مهمان برنامه بودند.

صحبت از حق زنان بود برای سقط جنین و این که آیا زن باید از چنین حقی به صورت قانونی برخوردار باشد یا نه؟

زن جوان پرشور بود و قائل به حق مسلم زنان برای تعیین سرنوشت خودشون و تاکید داشت اگه زنی به هر دلیلی چنین تصمیمی گرفت نباید متهم بشه به بی عاطفه بودن.

زن میانسال که چند باری تاکید کرد به عنوان یک مادر صحبت می کنه معتقد بود بعد از یک زمانی زن دیگه چنین حقی نداره و باید حتما بچه را به دنیا بیاره!

مرد کم حرف بود ولی از حق پدر صحبت کرد...

برگشتم به سالیان سال قبل! به زمانی که فهمیدم باردارم...

سن کمی داشتم. هنوز حتی مراسم عروسی نگرفته و به زیر یک سقف نرفته و طعم یک زندگی دو نفره را نچشیده بودیم. برای آینده ام خیلی برنامه داشتم. برنامه هایی که بچه توش جایی نداشت! اولین گزینه ای که به ذهنم رسید سقط جنین بود!

کمی پرس و جو کردیم ولی همه ما بی تجربه بودیم. من، آقای اردیبهشتی و مادرم. اکثریت گفتند چون بارداری اوله خطر نازایی وجود داره. مادرم و آقای اردیبهشتی باهام صحبت کردند و بهم اطمینان دادند که کمکم می کنند.

نگهش داشتم. دنیام عوض شد!

احساسات متفاوتی را تجربه کردم. آمیزه ای از شرم، ترس، خجالت، خشم، ناامیدی، نگرانی  و در کنارش محبت و صبر و عشق...

بارداری خوشایندی نداشتم. شرایطم اصلا مطلوب نبود. ولی تحمل کردم.

در همون روزها، که با این شرایط دانشگاه هم می رفتم یکی از بچه های سال پایینی من را کشید کنار و بهم گفت که می خواهد باهام مشورت کنه!

تعجب کردم. آشنایی ما این قدر نبود که از سلام هر از گاهی تجاوز کنه چه برسه به مشورت!!!

بی مقدمه گفت که بارداره! گفت که نه خودش و نه همسرش شرایط داشتن بچه را ندارند! که هر دو دانشجو هستند و در دوران عقد هستند. که الان امکان زیر یک سقف رفتن را ندارند چون هر دو خوابگاهی هستند و باید یک سال دیگه صبر کنند تا درسشون تموم بشه. ازم راهنمایی خواست.

چی باید می گفتم؟ شرایطش خیلی شبیه من بود.

بهش گفتم که درکش می کنم. و براش از دلایل خودم برای نگهداری بچه صحبت کردم و بهش گفتم جایی سراغ ندارم که چنین کاری را انجام بدهند.

با گریه خداحافظی کرد و رفت.

هفته بعد خندان و شاد دیدمش. ازش پرسیدم بالاخره چه تصمیمی گرفتی؟ با لحنی که راحتی خیال ازش معلوم بود گفت از شرش راحت شدم! با تعجب گفتم چه جوری؟ تو که این جا غریبی! گفت رفتم پیش دکتر درمانگاه و اون آدرس یک دکتر مطمئن را بهم داد!

از اون روزها گذشت. وقتی پسرک حدودا 6-7 ساله بود، توی فیس بوک پیداش کردم. عکس های خودش و همسرش و یک دختر 2-3 ساله خندان را به وفور می شد تو آلبوم هاش پیدا کرد. ظواهر امر این جوری نشون می داد که شاد و راضی هستند.

اون موقع به فکر فرو رفتم.

کدوم ما کار درست را کرد؟ آیا بعدها برای اون بچه از دست رفته سوگواری کرد؟ حسرت خورد؟ پشیمان شد؟ من چی؟ برای زندگی ای که از دست رفت و این قدر براش برنامه ریزی کرده بودم؟ من الان هیچ حسرتی ندارم؟ کار من درست بود؟ عواقب کار کدوم ما کمتر بود؟

نظر شما چیه؟ نظرتون راجع به حق سقط جنین چیه؟

 

پیوست: امیدوارم بدون قضاوت من و اون خانم، نظرتون را راجع به حق سقط جنین بنویسید.


بعدا نوشت: دوستان همون جوری که گفتم قرار نیست شما درباره این که کار کدوم یک از ما درست بوده نظر بدهید. بیشتر تاکید من روی حق سقط جنین بود! ممنون میشم نظرتون را در این باره بنویسید.

[ شنبه 9 آبان 1394 ] [ 08:02 ] [ خانم اردیبهشتی ] [ نظرات (58) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 184879