ارتباط با آمر.یکای جها.نخوار

سلام

رییس سازمانی که آقای اردیبهشتی توش کار می کنه، عوض شده. از وقتی آقای اردیبهشتی اون جا مشغول به کار شده چند تا رییس سازمان عوض شده.

و نکات جالبی هم در مورد تمام این افراد رده بالا وجود داره، اکثرا بچه هاشون دارند کشورهایی مثل کانادا، انگلیس یا آمر.یکای جهان خوار تحصیل یا زندگی می کنند.

این در مورد رییس اسبق هم صدق می کنه. بچه هاش ایا.لت متحده مشغول تحصیلند، همسرش هم اون جاست و احتمالا خودش هم به زودی بهشون می پیونده!!!

این جا یک علامت سوال بزرگ برای من پیش اومد:

آمر.یکای استعمارگر فقط دشمن ما ملته؟ فقط ارتباط باهاش برای ما بزرگترین ننگه؟ فقط ما مردم عادی هستیم که باید از آر.مان های ا.نقلاب حمایت کنیم؟ فقط ما هستیم که باید مشتی محکم در دهان استکـ.بار جهانی بکوبیم؟ فقط ما هستیم که باید با تورم و مشکلات اقتصادی و اجتماعی ناشی از تحر.یم ها و... دست و پنجه نرم کنیم و خم به ابرو نیاریم؟

واقعا حکمتش چیه؟ چه جوری توجیهش می کنند؟

با عصبانیت های بی مورد چگونه برخورد کنیم؟

سلام

تا حالا تو زندگیتون به افرادی برخوردید که وقتی به شوخی یا جدی یک موضوعی را میگید بدجوری واکنش نشون می دهند؟ خشمگین میشند، عصبانی میشند، به هم می ریزند و یا باهات گلاویز میشند و یا عبارات نامناسبی را به شما نسبت می دهند؟ در حالی که شما متعجب میشید که مگه چی گفتید؟

این واکنش های شدید می تونه یک نشونه باشه. نشونه این که در واقع این فرد تمام این احساساتی که خودش را مستحقش می دونه به شما فرافکنی می کنه.

بگذارید یک کم واضح تر بگم.

فرض کنید در ساختمان شما یک واحد آپارتمانی هست که صاحبخانه بعد از کلی تغییرات به یک خانم تنها به قولی اجاره می دهد. همه چیز به نظر عادی می رسه ولی فقط برای شمایی که از قضا جای پارکتون نزدیک جای پارک این واحده سوال پیش میاد این چه جور مستاجریه که صاحب خونه اش این همه بهش سر می زنه؟؟؟ چون مدام ماشین صاحب خونه به علاوه ماشین مستاجر توی جای پارک یک ماشین می باشد و مزاحم رفت و آمد شما!

ولی خوب زندگی خصوصی مردم به شما مربوط نمی باشد و کاری به کار این واحد و صاحب خونه مهربونش که این قدر مسئولانه هوای مستاجرش را داره، ندارید. تا این که یک روز که دیگه واقعا نمی تونید ماشین را از پارک در بیارید میرید و زنگ واحد مربوطه را می زنید و بهشون میگید بیاند و ماشین را جابه جا کنند. اون وقت با جناب صاحبخانه خشمگین و با صورتی برافروخته و با لباس راحتی مواجه میشید که کلی داد و هوار می کنه و ادعا می کنه شما می تونستید راحت از پارک در بیایید و فقط و فقط زنگ خونه اش را برای این زده اید که تو زندگی خصوصیش سرک بکشید و از کارهاش سر دربیارید....

چرا آقای صاحبخونه چنین واکنشی نشون داد؟ چون ایشون یک مرد متاهل می باشند که حضورشون با این سر و وضع در خانه زن دیگری بسیار معناداره. به اعتقاد من خود ایشون هم از این که زیرآبی رفته اند احساس گناه و ترس دارند. برای همین این ترس همیشگی همراهشونه که همسایگان و سایر مردم سعی در سرک کشیدن تو زندگیشون و کشف رازشون و احیانا برملا کردن عملی دارند که حتی خودشون هم می دونند نادرسته!

اینه اگه یک زمان با کسی برخورد کردید که بدون تناسب نسبت به حرف یا شوخی یا عمل شما برآشفت، عصبی و خشمگین شد و موارد نادرستی را به شما نسبت داد، این احتمال را بدید که اون فرد داره خشم و احساس گناهش نسبت به خودش را به شما فرافکنی می کنه. برای همین با ذهنی آرام و قلبی مطمئن و ... از کنارش بگذرید.

 

پیوست: سری پست های قبل ادامه دارد همچنان! 

رویایی که با من سخن گفت...

 سلام

دیشب رویای عجیبی دیدم.

در یک ساختمان بزرگ و ویلایی بودیم با اتاق های متعدد ولی خالی. شاید ده ها ویلا به همین سبک کنار هم بود که حیاط و فضای سبز مشترکی داشت که با هیچ چیزی از هم جدا نشده بودند و من و آقای اردیبهشتی و پسرک توی یکی از این ویلاها بودیم. شب رسیدیم و صبح روز بعد، پس از گشت و گذار تو خونه و طرح ایده هایی برای چیدمان خانه یک دفعه به یاد آوردم که کودکی دیگه ای دارم که دیشب توی ماشین جاش گذاشتم. به شدت وحشت زده شدم. چه جور آدمی می تونستم باشم من؟ چه طور این کودک را فراموش کرده بودم؟ احتمالا تا الان مرده بود. بدون غذا و توی این گرما! خدایا!

از شدت وحشت توان حرکت و رویارویی با حقیقت را نداشتم. برای همین آقای اردیبهشتی رفت سراغ کودک و بعد از دقایقی که به سختی گذشت همراه با یک نوزاد و یک دختر پنج ساله برگشت که هر دو گرمازده و بی حال بودند ولی غیر از اون به  نظر سالم می رسیدند. آقای اردیبهشتی نوزاد را به من داد و دختر را برد که بهش رسیدگی کنه.

خدا را شکر می کردم که نوزاد را از دست ندادم. بهش آب دادم و سریع خوب شد و شروع کرد به کنجکاوی کردن و قن و قون کردن. بعد سراغ دخترک رفتم. دخترک دست آقای اردیبهشتی را گرفته بود و نسبت به من حالت قهرآلودی داشت. از زیر چتری های خرمایی رنگش با شک و بی اعتمادی بهم نگاه می کرد. در تلاش برای به دست آوردن دلش، از ذهنم گذشت که توی این مدتی که در ماشین تنها رها شده بودند، اون بوده که با وجود سن کمش قوی بوده، خودش را نباخته و از نوزاد مراقبت کرده و خوراکی اندکش را مدیریت کرده بوده.

جالب این جا بود که هر دو کودک برهنه بودند و فقط یک لباس زیر به تن داشتند. و جالب تر این که منی که منتظر یک کودک بودم از دیدن دو کودک در سن های متفاوت اصلا تعجب نکردم.

 

همان نیمه شب که از خواب بیدار شدم خیلی روی این رویا فکر کردم. نوزاد جنسیت مشخصی نداشت. مشخص نبود که دختره و یا پسر. انگار اصلا مهم نبود. فقط برای بودنش دوست داشتنی و خواستنی بود. شاد بود و راضی و به سرعت با دیدن کوچک ترین توجه و مراقبت راضی شد. ولی دخترک؟ اون ساکت و بی اعتماد بود.  رنجیده خاطر. یک دخترک پنج ساله که احساس تنهایی و طردشدگی می کرد.

این رویا چه پیامی برای من داشت؟!

 

(ادامه مطلب)

   ادامه مطلب ...

چه زمانی حس شهودم را طرد کردم؟

سلام

چند روز پیش کتابی می خوندم درباره زنانگی. این که چگونه فرهنگ مردسالار زنانگی را مترادف با وابستگی، ضعیف و مطیع بودن قرار داده و باعث شده زنانی که نمی خواهند ضعیف یا وابسته باشند، کل زنانگی را که شامل حس الهام و شهود و زایش و خلاقیت و همبستگی و... است را طرد کنند و دست به تقلید از مردان بزنند که باز فرهنگ مردسالاری همیشه این پیام را بهشون میده که هر چه قدر هم تلاش کنند کافی و عالی نخواهند بود.

این موضوع من را به فکر فرو برد. درباره حس های زنانگی وجودم.

روز بعد با پسرک یک بازی قدیمی اصفهانی را انجام می دادیم.(پست بازی های محلی آیدا را نگاهی بیندازید) من باید حس می کردم که پسرک پشت من انگشتش را به معنای سیخ قرار داده یا مثلا کلک! حس شهودم می گفت که مثلا باید کلک باشه ولی منطق می گفت که من پشتم فقط یک نقطه حس می کنم، پس باید سیخ باشه و می گفتم سیخ و پسرک می گفت نه کلک بود!!!!! این اتفاق سه بار افتاد و من حس شهودم را نادیده گرفتم و براساس منطق پاسخ اشتباه دادم. تا این که دفعه آخر هر چی منطق گفت خاک بر سرت کنند. تابلوست که دستش را به صورت کلک گذاشته! بر اساس شهودم گفتم گنبد و درست شد!

بعد از بازی به فکر فرو رفتم. چه قدر تو زندگیم حس شهودم را نادیده گرفته بودم و بر اساس منطق و استدلال های خدشه ناپذیر عمل کرده بودم؟ چند بار حس شهودم درست گفته بود و منطق اشتباه کرده بود؟ چه قدر به خاطر نادیده گرفتن حس شهودم ضربه خورده بودم و پشیمون شده بودم؟

به راستی چه اتفاقی افتاده در من که دست به طرد این صفات زدم؟ چه کردم؟

 

تازگی ها تو زندگیم سر دو راهی قرار گرفتم. حس منطق یک راه مستقیم و مشخص ولی عاری از شگفتی و هیجان را نشون میده ولی شهودم من را به سمتی هدایت می کنه که اگرچه زیاد روشن نیست ولی بدجوری وسوسه برانگیزه و شور زندگی را در قلبم شعله ور می کنه.

باید برگردم به گذشته و دنبال جایی بگردم که این حس زنانه بکر را طرد کردم...

 

این پست ادامه دارد...

پیوست: چند روزی به خاطر یک سفر پیش بینی نشده، دسترسی به اینترنت نداشتم. شرمنده دوستانی که در پاسخ دهی به ایمیلشون تاخیر ایجاد شد.

دوستان دیگه ای که ابراز تمایل کردند برای تکمیل پرسشنامه، چون حجم ایمیل های دریافتی زیاد بود برای نظم دهی، اول ایمیل دوستانی که پرسشنامه را تکمیل کرده بودند به ترتیب باز کردم و پاسخ دادم. اگه پرسشنامه های تکمیل شده کافی نبود که احتمالا این اتفاق نمیوفته براشون ایمیل می زنم و از لطفشون بهره مند میشم.

دلسوزی بیجا ممنوع

سلام

مادرم تعریف می کرد، زمانی که شاغل بود یکی از همکارانش که مرد جوانی بود اصرار داشت با زنی ازدواج کنه که حاضر بشه شرط اون را قبول کنه. که «هیچ وقت بچه دار نشند».

از اون جایی که شرط سختی داشت و هر کسی حاضر به قبولش نبود، مجبور بود به افراد مختلفی بسپاره که اگه موردی پیدا کردند که این شرط را قبول داشت، بهش معرفی کنند. برای همین خیلی زود این قضیه بین همکارها پیچید و بعد هر کسی از سر خیرخواهی اونو نصیحت می کرد که جوونی و الان این حرف را می زنی. هر مردی نیاز به بچه داره و ...

و مرد جوان بدون هیچ توضیحی سر خواسته اش پافشاری می کرد...

چند سال بعد مادرم که آشنایی مختصری با مادر مرد جوان داشت پی به راز این همه اصرار برد. پدر مرد جوان یک بیماری ارثی بسیار سخت داشت و به خاطر همین پسر نمی خواست انتقال دهنده این ژن معیوب باشه. اون که در کودکی سختی های طاقت فرسای این بیماری را دیده بود به شدت می ترسید خودش هم حامل و ناقل این بیماری باشه. برای همین چنین شرطی گذاشته بود.

مادرم می گفت: بعد از این که دلیلش را فهمیدم، متوجه شدم چه قدر این مرد جوان تو این مدت اذیت می شده وقتی همه ازش می پرسیدند که چرا نمی خواهد بچه دار بشه و کلی نصیحتش می کردند و اون نمی تونسته دلیل اصلی تصمیمش را بگه.

 

حالا من هم تو چنین موقعیتی قرار گرفتم. و درک می کنم چه قدر سخته وقتی نمی تونی دلیل اصلی تصمیمت را برای همه از خاله گرفته تا زن دایی شوهر و زن همسایه و بقال سر کوچه و... توضیح بدی و مجبور میشی یک سری توضیح الکی بدهی...

چه قدر سخته! چرا آدم ها دلسوزی الکی می کنند؟ چرا حس می کنند بهتر از ما خیر و صلاح زندگی ما را می دونند؟ چرا حس می کنند وظیفه دارند که راه درست را به هر کسی سر راهشون سبز شد از دختر عمه تا بغل دستی تو مترو نشون بدهند؟ چرا دیگران را تو شرایط استیصال و ناتوانی قرار می دهند؟ چرا تو زندگی و تصمیمات خصوصی آدم سرک می کشند؟ چرا؟

 

کاش می شد یک تابلو درست کرد مثل کشیدن سیگار ممنوع و همه جا نصب کرد و روش نوشت «دلسوزی بیجا ممنوع»

 

پیوست: دوستانی که پرسشنامه را ارسال کردند و هنوز جوابش را دریافت نکردند، دیروز اینترنتم قطع بود. در اولین فرصت ارسال می کنم.