لبخند بزن و برو جلو!

سلام

جمعه هفته پیش خانوادگی رفته بودیم پارک ملت. هوا بی نظیر و پارک خلوت. من و پسرک مشغول استفاده از دستگاه های ورزشی پارک بودیم و کلی کیف می کردیم. یک گروه به دستگاه ها نزدیک شدند، یک زن مسن خندان و ریزه میزه، دو خانم میانسال و دو دختر نوجوان و یک مرد میانسال. زن مسن با چابکی که ازش انتظار نمی رفت به سمت دستگاه ها رفت و شروع کرد به استفاده ازشون. دو زن میانسال مدام بهش می گفتند که نمی تونه!

- وای این وزنه خیلی سنگینه! دستتون درد می گیره! نزنید!

- خدای ناکرده یک اتفاقی میوفته ها! نکنید!

- وای! سراغ این یکی نریدها! خیلی خطرناکه!

و...

و زن مسن بدون توجه به صحبت های اون ها با چالاکی یک یک دستگاه ها را می رفت و حتی روی نوک پا می پرید که دستش به میله بارفیکس برسه!!!!

به خودم که اومدم متوجه شدم چند دقیقه است دست از ورزش کشیدم و دارم نگاهش می کنم.

پیش خودم فکر کردم چند بار تو زندگی ما پیش اومده که دیگران مدام تو گوشمون خوندند که ما نمی تونیم فلان کار را کنیم یا از عهده کاری برنمی آییم و یا فلان کار برای ما خطرناک یا خیلی سنگینه و بهتره سراغش نریم؟

چه قدر این حرف ها روی ما تاثیر داشته؟ چه قدر تونسته ما را ناامید کنه؟

و چند تا از ما مثل این خانم خندان و با روحیه بی توجه به حرف های ناامید کننده دیگران به راهش ادامه داده و توانایی هاش را پرورش داده؟


پیوست: قهرمانی آسیا را به تیم فوتسال زنان و بعد به همه زنان ایران تبریک میگم. زنانی که الگوی زنده نه شنیدن و جلو رفتن هستند. کسانی که با وجود تمام سنگ های ریز و درشتی که جلوی پاشون انداختند، تونستند به همه نشون بدهند کی هستند و چه توانایی هایی دارند.

از کی این گونه شده ام؟

سلام

معمولا من عادت ندارم بر اساس موج اتفاقات روز جامعه پست بنویسم ولی این دفعه می خواهم از یک زاویه دیگه فاجعه حج را بررسی کنم. از زوایه تاثیری که روی من داشت.

من و چهارتا از دوستان نزدیکم توی تلگرام یک گروه داریم که معمولا هر روز توش صحبت و درددل و تبادل نظر می کنیم. پنج شنبه عصر دوستم نوشت که به خاطر این اتفاق سه روز عزای عمومی اعلام کردند. بعد گفت وقتی شب کوک را نشون ندادند من متوجه شدم.

این شروع یک بحث بود درباره اتفاقات حج!

من گفتم تا کی مردم همچنان با وجود این اتفاقات و بی حرمتی هایی که از عرب ها می بینند باز هم بلند میشند میرند مکه؟ تا کی می خواهند پول هاشون را تو جیب اون ها بریزند که نه حرمتی براشون قائل هستند و نه ارزشی و نه رفتار انسانی باهاشون دارند؟ چرا نمی فهمند خدا فقط تو مکه نیست و ...

بعد یک لحظه خودم جا خوردم؟ از کی اینقدر بی رحم شده بودم؟ از کی این قدر ساده در مورد آدم ها صحبت می کردم؟ از موضع بالا؟ چی شده که شنیدن این خبر اون قدرها هم دلم را به درد نیاورد؟ چه جوری شده که سنگدل شدم؟ سنگدل شدیم؟

خیلی از این آدم ها با ساده دلی و خلوص نیت تو این مراسم شرکت کرده بودند. خیلی هاشون با کلی ذوق و شور و علاقه به این سفر رفته بودند. خیلی هاشون زاویه دید من را نسبت به زندگی نداشتند. خیلی هاشون واقعا خدا را در اون سرزمین بیشتر حس می کنند. اعتقاد و باورشون اینه. حتی اگه به نظر من درست نباشه. حتی اگه به نظر من ساده لوحی باشه.

این حجم عظیم دردی که به یک جمعیت و خانواده ها و اطرافیانشون وارد شده، شادیشون را تبدیل به عزا کرده، امیدشون را ناامید کرده و شاید حتی اعتقاداتشون را متزلزل کرده باید قلب من را می فشرد...

و بعد از این افکار فشرد... درد داره... چیزی که ما باید باهاش مبارزه کنیم جهله... نه آدم ها... ما باید برای ارتقای سطح آگاهی مردم مبارزه کنیم... نه باورهاشون را به سخره بگیریم... باید سعی کنیم با عشق و دوستی به خودشون و زندگی و نعمت انسان بودن بیشتر ارزش بگذارند... نه این که جون یک عده را بی ارزش بشماریم...

اتفاقات اخیر یک فاجعه است... هم از بعد انسانی و هم از بعد ارزشی و اعتقادی... از همه ابعادی که بهش نگاه کنی فاجعه است... حتی واکنش ها و برخوردهای احساسی مردم از هر دو سو... یک فاجعه و درد عظیم...

 

پیوست: بیشترین فاجعه افرادی هست که به این افراد توهین می کنند و به گونه ای اعتقاد دارند حقشون بوده و فاجعه بارتر از همه کسانی که برای این ضایعه سریع جوک می سازند! چه روحیه طنازی دارند واقعا این عده!

کتاب های زیاد از حد ریاضی دان بشویم!!!!!

سلام

آخرین روز تابستونتون گرم و سرشار از انرژی.

اگه این روزها به مناطق جنوبی تر از شهر تهران رفته باشید و یا به از اون مناطق به سمت تهران اومده باشید، بیلبوردهایی در فاصله بین شهر قم تا تهران می بینید همه حاوی تبلیغاتی نظیر کتاب خیلی ریاضی پیش دبستانی!!!! علوم را فوت آب بشید هفتم!!!! انگلیسی را قورت بدید نهم!!!! عربی را هورت بکشید هشتم!!!! و...

پیش خودم فکر کردم خود ما، بچه های ما و احتمالا نسل های بعد از اون چه قدر در برابر هجوم این کتاب های کمک درسی بودند و هستند؟ این ها را بخونند که چی بشه؟ کجای زندگی به دردشون می خوره؟ الان چه هدفی را تامین می کنه؟ کجای زندگی من، کجای لحظات بحرانی تصمیم گیری یا واکنش نشون دادن انتگرال سه گانه به دردم خورد که این همههههههه روش تاکید میشه و این همه مجبور به تمرین و تمرین و تمرین هستیم؟ چرا این قدر ریاضی و فیزیک و شیمی و ... خوندن اون ها، ارزش فراتر از حدش را برای ما پیدا کرده؟ مگه نه این که الان کلی ظرفیت خالی در دانشگاه ها داریم؟ مگه نه این که کلی مهندس بیکار داریم؟ پس این همه تلاش و تقلا برای چیه؟ چرا کودکی و نوجوانی را از بچه هامون می گیریم با انواع و اقسام این کلاس ها و کتاب ها؟ چرا درس های مهم تر بهشون نمی دهیم؟ چرا کتاب های مفید دیگه ای بهشون نمیدیم بخونند؟ چرا تو مدرسه درست زندگی کردن، درست همکاری کردن، منصفانه برخورد کردن، اعتماد به نفس داشتن، عاقلانه تصمیم گرفتن را یاد نمی دهند؟

این همه فرمول و نکته و ... خوندیم چی شد؟ مغزمون را از این ها پر کردیم چی شد؟ عاقل تر شدیم؟ متفکرتر شدیم؟ یاد گرفتیم قبل از بیان کردن حرفی فکر کنیم؟ یاد گرفتیم هر چیزی را که شنیدیم بدون تامل و تفکر نپذیریم؟ یاد گرفتیم خلاق باشیم و نظراتمون را بیان کنیم؟ یاد گرفتیم دهن بین و کوته نظر نباشیم؟ سطحی فکر و زندگی نکنیم؟

این همه کتاب و فرمول حقیقتا چه فایده ای در زندگی ما داشت؟

 

پیوست: بلاگفا که رسما به فنا رفته. خیلی از دوستان وبلاگ نویس عزیز دیگه نمی نویسند یا کم کار شده اند، وبلاگ نویسی از رونق افتاده و من غمگینم. چون هنوز نتونستم هیچ کدوم از شبکه های جدید را جایگزین وبلاگ عزیز و دوست داشتنیم کنم. جایی که افکارم را می نوشتم و بازخورد داشتم و در مورد موضوعی گاه کلی بحث و کامنت داشتم. چه قدر دلگیره این بی رونقی این روزها...

پسرک می گفت چرا دفاع؟! حمله کن مامان!

سلام

چهارشنبه، 25 شهریور 1394، من از تز کارشناسی ارشدم دفاع کردم! داورها خیلی از کارم خوششون اومد و نمره کامل را بهم دادند. خیلی از کسانی که سر جلسه دفاعم بودند، کنجکاو شدند و بهم گفتند دوست دارند حتما کل پایان نامه را مطالعه کنند.

 

 

 

اگرچه این چند روز استرس و نگرانی داشتم ولی بعد از دفاع کردن با وجود این که خیالم راحت شد، یک جورایی دلگیر و آشفته بودم. انگار یک چیزی کم دارم. ته دلم از این که این دوران تموم شد کمی ناراحتم. تجربه بی نظیری بود و با افراد خوبی تو زندگیم آشنا شدم. جو دوستانه و خوبی داشتیم که امیدوارم این دوستی ها تداوم داشته باشه.

همین جا، می خواهم از تمام دوستانی که من را در انجام این پروژه یاری کردند تشکر کنم. دوستانی که مهربانانه به درخواست کمک من بدون چشمداست و با محبت پاسخ دادند. همین طور از تمام کسی که کمکم کردند و بهم قوت قلب دادند.

ممنون از همه کسانی که با حضورشون دنیا را رنگی تر می کنند و امید را بیشتر.

کاش بعضی ها استاد نمی شدند!

سلام

گاهی پیش خودم میگم کاش بعضی ها استاد نمی شدند! یا اصلا کاش برای دادن مدرک دکترای تخصصی یک آزمون شخصیت هم می گرفتند. حداقل برای روانشناسی. البته بعد خودم به خودم میگم کجای این مملکت همه چیز سرجاشه که این جا بخواهد باشه؟!

چندی پیش با یکی از دوستان در همایشی شرکت کردیم که مثلا تخصصی روانشناسی بود! البته هر چیزی شنیدیم الا روانشناسی تخصصی! گرچه سخنران ها هم زیاد متخصص نبودند! طبق معمول بیشترشون از صنف روحانیونی بودند که وقتی در زمینه ورزشی ادعا دارند چه جوری میشه در زمینه ای مثل روانشناسی ادعا نداشته باشند؟!

خلاصه اساتید محترم در بیان احادیث و روایات از هم دیگه سبقت می گرفتند و ما در عطش شنیدن حداقل یک واژه تخصصی از دهان این بزرگواران بودیم! که البته رفع هم نشد!

در انتها یک استادی به پشت تریبون اومد که به نام بود! من پیش خودم گفتم حتما حداقل از ایشون ما یک رفتار و گفتار حرفه ای شاهد خواهیم بود!

ایشون در مورد کارگاه ها و جلسات و ... که برگزار کرده بودند داد سخن دادند و در مورد لزوم این که یک روانشناس اول باید خودش را درست کنه و بعد دیگران را سخن ها راندند! تا جایی جلو رفتند که در دانشگاهی چندین سخنران زیر نظر ایشون برای دانشجوها سخنرانی می کردند. یکی از این بزرگواران در مورد حسن های ازدواج سخن ها رانده و بعد استاد کشف فرمودند ایشون مجردند و سریع و فی الفور عذر ایشون را خواستند و با افتخار فرمودند کسی که خودش یک کاری را نکرده حق نداره دیگران را نصیحت کنه!

این جا بود که کلا فک کش اومده ام را جمع کردم و به کل از این همایش و اساتیدش قطع امید کردم .

در ظاهر حرف ایشون کاملا منطقی به نظر می رسه ولی چیزی که در لایه های نهان آزاردهنده است پیش قضاوتیه که از یک استاد روانشناسی انتظار نمیره!

آیا قبلش ایشون از خودش پرسیده که به چه دلیل ایشون ازدواج نکرده؟ آیا دلیل خاصی داشته؟ آیا ایشون دلیل منطقی و عقلانی برای این کار داشتند؟ آیا ایشون حقیقتا بنا بر شرایطشون صلاح را بر این دیدند که ازدواج نکنند یا صرفا برای فرار از مسئولیت؟ آیا این استاد گرانمایه بعد از تامل و تحقیق برای پاسخ به این سوالات عذر ایشون را خواستند یا نه؟

این که یک فرد عادی جامعه چنین باوری داشته باشه هم برای من ناراحت کننده است چه برسه به کسی که داعیه دار استادی روانشناسیه!!! دردناکه!

چه طور به خودمون اجازه قضاوت می دهیم؟ آیا این ساده انگارانه نیست بگیم اگه این روانشناس خوبی بود مثلا زندگی زناشویی خودش را نجات می داد و طلاق نمی گرفت؟ از کجا می دونیم بهترین تصمیم در زندگی این فرد چی بوده؟ شاید اون مدبرانه یک انتخاب درست برای سالم زیستن انجام داده! شاید از یک زندگی بیمار خودش را نجات داده! بگذارید فرض کنیم که در سن کم ازدواج کرده و بعد از مطلع شدن از این که اشتباه کرده تصمیم درستی گرفته!

چرا فکر می کنیم یک متخصص در حیطه مثلا کودک باید حتما خودش شونصدتا بچه داشته باشه؟ شاید اصلا بچه دار نمیشه! یا بنا به شرایطش صلاح نمی دونه!

همین قضاوت ها و پیش داوری ها است که باعث میشه اکثر ما برای حفظ ظاهر و دور موندن از این قضاوت ها یک نقاب بزرگ بکشیم روی صورتمون و خیلی چیزها را تحمل کنیم و وانمود کنیم به چیزی که واقعا نیستیم! و وقتی یکی شهامت ابراز وجودش همون جوری که هست را پیدا می کنه چنان محکم به زمین بزنیمش که توان دوباره برخواستن را نداشته باشه!