X
تبلیغات
نماشا
رایتل

ذهن نوشت های خانم و آقای اردیبهشتی
 
قالب وبلاگ

سلام

مدت زیادی نبودم. خودم اصلا از این که وبلاگم را آپ نمی کردم راضی نبودم. گهگاهی میومدم نگاهش می کردم و یک آآآآآهی می کشیدم که ببین یک زمانی چه قدر برای خودش ابهتی داشت! حالا خاک گرفته و وقت نمی کنم گرد و خاکش را پاک کنم.

در مدت این غیبت، سه تا مراسم ازدواج در فامیل های نزدیک صورت گرفت. دوتا سفر یک هفته ای به اصفهان داشتیم. دست پسرک از گچ باز شد!!! و از همه مهم تر! با دوستان عزیزتر از جان یک دفتر مشاوره و روانشناسی افتتاح کردیم.

 

مرکز فعالیت های متنوعی داره. چون یک تیم هستیم که داریم اون جا خدمات ارائه می کنیم. از کارگاه های تخصصی گرفته تا کارگاه های عمومی. کار با کودک، نوروفیدبک و البته زوج درمانی و روابط بین فردی که بنده در این حیطه خدمات ارائه می کنم.

 

چون تازه ساختمان را اجاره کردیم و در گیر و دار اخذ مجوزهای لازم هستیم (فعلا مجوز برگزاری کارگاه و ارائه مدرک را داریم)، هنوز تابلو نداریم ولی مطمئن باشید بچه های ما کارشون را خوب بلدند.

 

در هر حال همه ما، بخصوص شخص شخیص خانم اردیبهشتی، خوشحال میشیم شما را در مرکزمون زیارت کنیم.

آدرسمون: خیابان ولیعصر، پایین تر از میدان ونک، جنب ایستگاه اتوبوس ونک، ساختمان پزشکان 2588، طبقه اول، واحد 4

اینم شماره موبایل کاری خودم: 09227013661

[ شنبه 3 مهر 1395 ] [ 11:44 ] [ خانم اردیبهشتی ] [ نظرات (16) ]

سلام

در مدت زمان غیبت نسبتا طولانی که داشتم، اتفاقات زیادی افتاد. مهم ترینش سفر به روسیه بود.

 

در این پست نمی خواهم در مورد آثار تاریخی و یا شرح سفرم بنویسم. (دوستانی که در اینستاگرام من را دنبال می کنند می دونند که اون جا دارم در مورد آثار دیدنی روسیه می نویسم.) در این پست قصد دارم در مورد حس و حالی که این یک هفته تجربه کردم بنویسم.

 

قطعا یک هفته بودن در یک کشوری اصلا معیار درستی برای قضاوت کردن نیست. پس در این پست اصلا قصد ندارم چیزی را قضاوت کنم. فقط برداشت و حس خودم را می نویسم.

 

هم مسکو و بیشتر از اون شهر سن پترزبورگ، جدا از تمیزی و هوای پاک و عالی، سرشار از نور و رنگ بود.

این تنوع رنگی را هم می شد در نمای ساختمان ها که طیف متنوعی از رنگ ها را شامل می شد دید و هم در لباس پوشیدن آدم ها و دکوراسیون شهری.

 

در این یک هفته بی نهایت آرام و شاد بودم. اگرچه برنامه فشرده ای داشتیم ولی احساس خستگی و تنش نمی کردم. شاید آرامش در عین قانونمندی حاکم بر این دو شهر باعث می شد احساس کنم می تونم هم طبق یک برنامه جلو برم و هم احساس استرس نکنم.

قانون برای همه بود. همه باید از خط عابر پیاده رد می شدند و همه باید صبر می کردند تا چراغ قرمز بشه. همه صف را رعایت می کردند و حتی در متروهای شلوغ و سریع هم خبری از تنش نبود.

مسکو شهر پرجمعیتیه. چیزی شبیه تهران. ولی من در مدت اقامت در مسکو رخوت، استرس، پرخاشگری و خشونتی که تهران بهم القا می کنه را حس نکردم.

سن پترزبورگ از مسکو هم آرام تر، ملایم تر، گرم تر و دوست داشتنی تره.

 

زنان و مردان روسی بی نهایت زیبا و خوش هیکل هستند. تقریبا میشه گفت حدود 80 درصدشون از زیبایی اندام و ظاهر بی نظیری برخوردارند. ولی باید گفت برخلاف لباس های متنوع و بروزشان، آرایش سنگین و عمل زیبایی ندیدم. از سینه های پروتز کرده و یا باسن های ورقلمبیده، لب ها باد کرده و یا صورت رنگی رنگی خبری نبود.

با وجود ظاهر زیبا و هیکل های بی نظیر مردم اطرافم اصلا نسبت به ظاهر و یا اندام خودم حس بدی نداشتم. حس نمی کردم لباسم مد روز نیست و یا چند کیلو اضافه وزن دارم. حس قضاوت و نگرانی نسبت به ظاهر خودم نداشتم در حالی که در کشور اسلامی خودم این حس را داشتم و دارم.

 

همان قدر که توریست های خارجی در کشور ما برای ما جالب و جذابند، ما هم براشون جالب بودیم. با کنجکاوی ما را نگاه می کردند ولی کاملا می شد احساس کرد که این نگاه ها از سر کنجکاویست فقط. اصلا آزاردهنده نبود.

ما به راحتی و بدون نگرانی از این که تقریبا اکثر روس ها انگلیسی در حد hello. How are you? هم بلد نبودند با مترو، تاکسی، اتوبوس و سایر وسایل نقلیه عمومی در مکان های مختلف تردد می کردیم و حس ترس یا عدم امنیت نداشتیم. (با این که راهنمای تور گفته بود که باید مواظب جیب برها باشیم. و این که تاکسی ها معمولا با مسافرها چند برابر حساب می کنند!)

 

اگرچه زبان هم را نمی فهمیدیم ولی برخوردها ملایم و با صبر و حوصله بود. در این مدت برخورد ناخوشایندی ندیدیم. در کل بسیار از سفر به روسیه لذت بردم و موقع ترک سن پترزبورگ دلم براش تنگ شد.

 

ولی نقطه عطف سفر من، از نظر برداشت های شخصی، زمانی بود که در مسکو با عده ای از همسفری های آذری زبان به علت شدت بارش باران، زیر یک سایبان مجبور به وقفی نیم ساعته شدیم. مردی که گویا در همان مکان شاغل بود، از معدود روس های مسلط به زبان انگلیسی بود. شروع کرد با ما صحبت کردن. وقتی شنید همسفران ما ترکی با هم صحبت می کنند تصور کرد ما از کشور ترکیه هستیم. (یکی از مقاصد گردشگردی روس ها قبل از اتفاقات ترکیه، این کشور بود) با ذوق درباره سفرهاش به ترکیه گفت و از این متاسف بود که به خاطر اتفاقات اخیر و بمب گذاری و ... دیگه نمی تونه به ترکیه بره.

بهش گفتیم ایرانی هستیم. با توجه به عرق ملی گلوله شده مان کلی از زیبایی ها و آثار تاریخی ایران تعریف کردیم و ازش خواستیم حتما یک سری به ایران بزنه!

اون گفت اوه نه! من شنیدم ایران خیلی خطرناکه!

با شور و هیجان در مورد امنیت ایران گفتیم که در ایران از جنگ و بمب و ناامنی و داعش خبری نیست!

گفت ولی من یک برنامه در مورد ایران دیدم! شما یک چیزی به اسم حجاب دارید که برای زنان اجباریه! این خیلی خطرناکه!!!

 

من جا خوردم! این مرد حتما در سفر به ترکیه زنان محجبه دیده بوده. اون ها هم مسلمانند مثل ما! پس چرا باور داره که حجاب اجباری در ایران چیز خطرناک تری از خطر بمب و کودتاست؟

 

پیوست 1: چند عکس از زیبایی های روسیه در ادامه مطلب می گذارم.

پیوست 2: پسرک به علت تفقد و مهربانی یکی از مهمان های ایتالیایی هتلمان در سن پترزبورگ نسبت بهش برنامه ریزی کرده که دفعه بعد بریم ایتالیا! این قدر هم عجله داره که برای همین آخر تابستان نقشه کشیده!!!!!!!!! 


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه 19 مرداد 1395 ] [ 15:38 ] [ خانم اردیبهشتی ] [ نظرات (23) ]

سلام

صبر کردم تا کمی از تب و تاب بیوفتیم تا با تامل درباره اش بنویسم!

درباره چی؟ مرگ عباس کیارستمی یا شاید هم حبیب! چه فرقی می کند؟ مرگ یک اسطوره، یک ستاره، یک هنرمند، یک دانشمند، یک نویسنده و یا یک شخصیت سیاسی ... و یا حتی یک آشنای ساده!

جالب است که ما آدم ها چه قدر فراموشکاریم! فراموش می کنیم فلان کارگردان چه آثار هنری بی نظیری و پرآوازه ای دارد و یا بهمان خواننده چه صدای بی نظیری داشت و چه حیف که اجازه ندادند کنسرت داشته باشد و ما باید اقدامی در جهت تجلیل از این کارگردان و یا برگزاری کنسرت آن خواننده کنیم!

همین که رفت و دستش کوتاه شد، بی آزار شد، دردسر و سختی و مسئولیتی برای ما نداشت، آه و فغان راه می اندازیم، اشک می ریزیم، سر مزارش بست می نشینیم و شمع روشن می کنیم، عکس پروفایل عوض می کنیم و تمام گروه ها و شبکه های اجتماعی را پر می کنیم از عکس هایش، نوشته های ادیبانه و عاشقانه در فراق استاد و ستایش هنر و شخصیت برجسته اش، قسمت هایی از فیلم هایش را پخش می کنیم به بررسی هنری، علمی و روانشناسی و جامعه شناسی آثارش می پردازیم و افسوس و حسرت می خوریم که چنین گوهری از کفمان رفته و بعد طی یک اقدام انفجاری بسیار کوتاه مدت با مزارش عکس سلفی هنری می اندازیم!!!!

و بعد؟ سکوت........ تا مرگ نخبه و شخصیت برجسته دیگری...

 

جدا چند نفر از ما حقیقتا برایمان عباس کیارستمی مهم بود و یا حبیب؟ کداممان وقتی کیارستمی در بیمارستان بود نگران و پیگیر حال این وجود مهم و نازنین بودیم؟ کداممان اصلا می دانست حبیب در کدام روستای شمال زندگی می کند و برای برگزاری یک کنسرتش اقدامی کرد، اعتراضی کرد یا حرفی زد؟

 

دقیقا دلیل این مرده پرستی ما چیست؟ 

[ سه‌شنبه 22 تیر 1395 ] [ 15:29 ] [ خانم اردیبهشتی ] [ نظرات (23) ]

سلام

اوایل ماه رمضان بود که یک شب آقای اردیبهشتی قبل اذان تلویزیون را روشن کرد و زد کانال سه!

برنامه ماه عسل بود. یک متخصص ناباروری، مهمان برنامه بود.

زمانی که تلویزیون روشن شد، مهمان برنامه داشت در مورد اهمیت تخصصش و بچه دار شدن صحبت می کرد.

جایی گفت زنانی هستند که حاضرند سرطان بگیرند ولی بچه دار بشند!

شگفت زده شدم! از فرهنگ و سنت و باوری که چنین بلایی سر زنان آورده که حاضرند خودشون را قربانی کنند ولی بچه داشته باشند! فرهنگی که زن را بدون قدرت باروری هیچ می داند!

 

پیوست 1: و البته به بچه هایی فکر کردم که توی پرورشگاه هستند و این زنان به جای سرطان می تونند اون ها را به سرپرستی بگیرند!

پیوست 2: مادرشوهرم سال ها پیش تعریف می کرد همکاری داشت که بچه دار نمی شد! سالها دکترهای مختلف و درمان های متعدد و سرانجام بعد 20 سال بچه دار شد! و وقتی با سزارین بچه را به دنیا آوردند متوجه سرطان در شکمش شدند! (دقیق یادم نیست سرطان چی؟ رحم شاید!) 

[ سه‌شنبه 8 تیر 1395 ] [ 10:22 ] [ خانم اردیبهشتی ] [ نظرات (20) ]

سلام

اکثر ما انسان ها بر این باور هستیم که تنها راه رستگاری و درست زیستن، روش زندگی ماست.

البته که براش کلی هم دلیل داریم!

مثلا اگه ما عادت داشته باشیم صبح زود از خواب بیدار بشیم، مشخصه که تنها راه رسیدن به موفقیت همین روشه! و اگه مثلا عادت به خوردن شیرینی و بستنی داشته باشیم، البته که آدم باید از این دو روز زندگی نهایت لذت را ببره!

خوب من معتقدم که این موضوع زیاد هم مشکل زا نیست تا وقتی که نخواهیم دیگران را با دید خود قضاوت کنیم!

مثلا نگیم اونی که صبح زود از خواب بیدار نمیشه، فرد بی مصرفیه! یا اگه برعکس ما تا نیمه شب بیداریم، بگیم مگه ما مرغیم سر شب بخوابیم و بعد صدای بلند گفتگو و تلویزیونمون را به همسایه مرغمون تحمیل کنیم! یا اونی که دوست داره برای مهمونیش چند نوع غذا درست کنه احمق و اهل تجمله و یا برعکس اونی که اهل تشریفات نیست، خیلی بی ملاحظه است!

 

مشکل تازه جایی بیشتر میشه که دامنه این قضاوت ها وسیع تر میشه و به باورها و افکار بقیه هم می رسه! مثلا این که ما باور داریم تنها راه رستگاری، راهیه که ما داریم میریم! مثلا ما معتقدیم کسی در نزد خدا مقرب است که تحت هر شرایطی نماز در مسجد بخونه و البته که خدا با ما هم عقیده است و اصلا هم براش مهم نیست بقیه بندگانش به خاطر این روش ما معذب و ناراحت هستند!

یا این که مسلمه که افرادی که فقط شاغل هستند و حقوق میلیونی دارند، انسان های موفق و کارآمدی هستند و اگه کسی شاغل نباشه نه استقلال شخصیتی داره و نه مالی و نه حتی توان فکر و نظر دادن! حالا حتی اگه کلی برامون مثال بزنند از افراد موفق و یا مطرحی که شغل رسمی نداشتند ولی در زمان خودشون تاثیرگذار بودند! اصلا اهمیتی نداره! اونی که ما میگیم درسته!

 

فاجعه جایی رخ میده که چنین افرادی، با چنین باورهای حق به جانبی، قدرت هم به دست بیارند! مثل والد، معلم یا رییس بشند! اون وقته که افراد زیر دست اون ها محکومند که با آغوش باز و با لبخندی گسترده، تنها راه رستگاری که راه اون هاست را انتخاب!!! کنند!

 

نکته جالب توجه اینه که حتی کسی که مخالف با یک سبک زندگی، تفکر یا اعتقاده، باز خودش مستبدانه معتقده که راه و باور خودش تنها راه درسته!

 

مثلا میگه چرا شما فکر می کنی این مدل لباس پوشیدن اشتباهه؟ شما باید حتما به درجه ای از عرفان رسیده باشی که با همه جور مدل لباس پوشیدن راحت باشی!!!

یا چرا شما فکر می کنی فلانی مسلمانه؟! باید حتما مثل من معتقد باشی منافق و دین فروشه! چون مثلا با همجنس گرایان مشکلی نداره!

یا چون من بر این باورم که حجاب مانع پیشرفته! پس تو هم حتما باید بر این باور من عمل کنی و حجاب نداشته باشی!

یا چون من فکر می کنم این جوری برخورد کردن با مردم درسته! تو هم باید حتما همین جوری برخورد کنی!

 

البته این افراد برای درستی این باورهاشون کلی دلیل میارند ولی منطق نهفته پشت هر کدومشون اینه «چون من میگم، پس حتما درسته و باید بقیه هم این جوری رفتار کنند.»

 

به نظرم یکی از راه های رشد فردی اینه که مدام به خودمون بگیم «تا وقتی عقیده کسی باعث آزار من نشه، مورد احترامه! شاید روش اون برای زندگی، بهترین راه برای اون فرد باشه»

در نتیجه شما داری درست زندگی می کنی اگه وقتی تا ساعت 2 بعد از نیمه شب بیداری، همسایه ات از صدای خنده و آهنگ شما آزار نبینه!

یا اگه تو به خاطر باور مذهبیت دوست داری سوگواری کنی خیلی هم خوبه، به شرطی که انتظار نداشته باشی فلان جوون تو خیابون هم پا به پای تو و به اندازه تو عزادار باشه.

یا چه اشکال داره تو دوست داری دامن کوتاه بپوشی اگه احساس بدی نداری، ولی درست اینه که به کسی که لباس پوشیده تنشه با نگاه تحقیر نگاه نکنی.

یا خوبه شما به نماز اول وقت اهمیت میدی ولی نه تا وقتی 20 تا آدم را منتظر گذاشتی تا زمانی که تو بیایی تازه افطار کنند!

یا خیلی خوبه که تو با داشتن این باور به خصوص به آرامش رسیدی، ولی زور نیست که حتما همه با این باور به آرامش برسند.

 

در نهایت خیلی خوبه که شما با این روش زندگی کردن احساس خوبی داری، ولی بگذار بقیه هم به روش زندگی خودشون احساس خوشحالی و راحتی را تجربه کنند. 


پیوست: تصمیم دارم مطالب روانشناسی را فقط در کانالم برای دوستان به اشتراک بگذارم و این جا از احساسات و باورهام بنویسم. اگه تمایل به دنبال کردن مطالب روانشناسی دارید، من را در کانالم دنبال کنید.

[ چهارشنبه 19 خرداد 1395 ] [ 11:28 ] [ خانم اردیبهشتی ] [ نظرات (25) ]

   1      2      3      4      5      ...      40    >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 177051